نوای نی
نشاني تو را از باغ گلها در ميان جنگلهاي رويايي خيالم گرفتم ودر ان ميان شقايقهاي سرخي را ديدم در انتظار قدمت نشسته اند. بيا و بنگر كه چگونه خميده شدند در ختان كهن سال چنار و چشم به راهت تا شايد نوازش كني شاخه هاي جوانشان را بيا اي مهربان تا با دم مسيحاييت زنده شود اين باغچه ي پژمردهي دلم اي مسيح روح و جانم اي مولاي من اي اغازين كلام زندگي تا غروب ان در اين سراغاز بي پايان تنها تو معني انسان شدني اي مولاي مهربان من دمي بنگر كه از دوريت چقدر بي قرارم تويي تنها تو تمام راز و نيازم اي مهربان مولا اي پرتو مهر خدا بتاب بر جان سر و بي روح ما شايد دوباره زنده شويم با گرماي وجودت
نوشته شده در ساعت
توسط فاطمه| |
| Design By : Night Skin |


