نوای نی
توهمي تاريك از يك روياي دور و تو در ميان اين خيال ايستاده و از دور تو را مي نگرم از ميان پل طولاني زمان كه بر روي رودخانه ي احساس كشيده شده و هيچ پايي براي عبور نيست و نه دستي براي كشيدن بر طناب استوار جان بيا و ببين چگونه اين مسير را با نگاه طي مي كردم شايد پرواز نگاهم روزي بر اشيان چشمانت بنشيند تا اسمان ابي تا اوج پرواز تا بهشت اخ كه دلم بازم هواتو كرده هواي اون چشك سياه و كرده اخ كه دلم دنبال تو مي گرده دنبال اون چشم سياه مي گرده دلم مي خواد دوباره پيدات كنم كنار باغچه ها تماشات كنم دلم مي خواد بهت بگم عزيزم وقتي كه نيستي بي تو من مريضم دلم مي خواد خوب بدوني كه جوني تمام لحظه هاي تو جووني دلم مي خواد تو اسمون قلبم همش به دنبال صدات بگردم دلم مي خواد خوب اينو تو بدوني تو عمرمي،جونمي،زندگوني كاشكي دوباره عكستو مي افتاد تو حوض اب خونمون مثل ماه ماه ستاره ي مني مي دوني شبا تو خورشيد مني مي دوني با اون نگات خورشيدو پاره كردي قلب منومثل ستاره كردي نگاه بكن يه لحظه از اون بالا به اين پايين نزديك اب . دريا دوباره دلم پر كشيده سوي تو هر لحظه هر زمان تا بي انتهاي جان من با تو تو بي من و من تنها ترين جانم جداشدهاست اي جان زه جسم و بين اي نازنين بهانه ي من اي نديده روي اي خوش تر از هر چه خدا بيافريد تو در تمام لحظه ي شعر عاشقم بودي و من نديدمت تا انتها ترين اي روح من اي جان بيا دمي كنون تا بنگرم به رخت اي گل زمين اي عيسي جان و روانم كجا شدي يك لحظه اي بيا تا بنگرم در وجود خويش وقتي عاشق شدم شاعر شدم اما از زماني كه شعرهايم بوي ريا گرفت ديگر نمي نويسم شعرهاي بدون قافيه و بدون وزن مي نوشتم شايد كه بخواني به خاطر تو نوشتم و ندانستم كه در كوره راه گم مي شوم تمام وجودم را در قلبم مي ديدم و تو حاكم وجودم بودي چشمانم ديگر هيچ نمي ديد و گوشهايم در دوردست شكلي از تو بود در قاب خيالم در ميان يك لحضه از زمان ومن اين سكون را زمان ناميدم همچنان نگاه مي كردم و پلك نمي زدم و كم كم تبديل به مجسمه اي گچي شدم بي جان ، بي روح، بي فكر بادي وزيد، باران آمد خيس ، مرطوب شدم افتادم و شكستم در ميان گل و لاي، خودم را دوباره يافتم آلوده دستي مهربان با نور واقعي خورشيد خشكم كرد و قلبي بلورين از الماس ، چشماني شفاف از شبنم تا هر گاه افسرده شوم قلبم را بشويد و زلال شوم در نگاهش اي كاش از ابتدا قدرش را مي دانستم و تو را تبلور زندگي نمي دانستم تو كه همچون طا ووسي زيبا و خرامان دلها را مي ربودي ودر خلوتت آنها را به سخره مي گرفتي كاش لحظه اي به خود بيايي و ببيني كه چگونه خودت را در مرگ لحظه ها گم كرده اي كاش فرق رودو دريا را مي فهميدي و به جويباري كم عمق بسنده نمي كردي دلم برايت مي سوزد كه خودت را در ميان خود گم كرده اي ديگر تو را نمي توان شناخت نه خوابي نه بيدار كاشكي به نامت باز مي كشتي و دوباره مسيح مي شدي در كالبدت كاشششششششششششششششششششششششكي 8/8/86 3:25
![]()
| Design By : Night Skin |

