نوای نی
«سخن شمس»، آئينه شخصيت پيچيده دوزيستي، درونگر، و خودگراي اوست. در عين روشني، مبهم است. در عين دلپذيري، شلاقگونه است. فشرده و كوتاه است. نغز است. از آموزش و آرمان، گرانبار است. از اينروي فراز آنها، به تندي، نميتوان، درگذشت. بلكه با آنها، بايد زيست. در آنها، انديشيد. بر آنها، مرور كرد. بدانها، مأنوس گشت. از ظاهر آساننماي آنها، عبور كرد، و به عمق باطن آنها، راه يافت، تا به پيام، به درونمايه، به هدف آنهاــ نزديك كردن به چيزي، دوردست! ــ فرا در رسيد! سخن شمس، چنانكه خود معترف است، دوچهرهاي است. درونه و برونه دارد. نقابي ظاهراً مستقل، بر سيماي باطني گريزنده و لغزان است. دوبعدي است. دوزيستي است. نيازمند است به بازخواني و دوباره كاوي است (ش80، 135، 136، 138). «سخن شمس»، ويراسته نيست. به احتمال قوي، وي همه را، ننوشته است (ش، 73). اگر هم پارهاي از آنها را نوشته باشد (ش43، 65)، احياناً هيچگاه ديگر آنها را نپرداخته، از نو باز ننگاشته، و پاكنويس نكرده است. «سخن شمس»، قالباً بيمقدمه آغاز ميشود. بدون پرسه و معطلي، بدون طي بيراهه، و پريدن به اين شاخ و آن شاخ، بهطور مستقم، به سوي هدف ميتازد. و شمس، خود بدين كيفيت سخن خويش، آگاه است، و از آن با غرور، ياد ميكند: «اگر ربع مسكون، جمله يك سو باشند، و من به سويي، هر مشكلشان كه باشد، همه را جواب دهم، و هيچ نگريزم از گفتن، و سخن، نگردانم، و از شاخ، به شاخ، نجهم!» (ش84). «سخن شمس»، جهشي، خودبهخود، وحشي، تند، توفنده، كوبنده، و يكباره است. با اين وصف، گهگاه، تا اوج شعر ــ شعر والا و باشكوه، خوشنوا و منظم، و پرذوق و لطيف ــ فرار پيش ميرود. و اين جا و آنجا، چه بسيار سخن منظوم فارسي، در برابر جاذبه نثر شعرگونه شمس، رنگ فروميبازد: «اهل اين ربع مسكون، هر اشكال كه گويند، جواب بيابند ...: جواب، در جواب، قيد در قيد، و شرح در شرح! سخن من، هريكي سؤال را ده جواب ]گويد[ كه در هيچ كتابي، مسطور نباشد ــ به آن لطف، و به آن نمك، چنانكه «مولانا» فرمايد كه: «تا با تو آشنا شدهام، اين كتابها، در نظرم، بيذوق شده است!» (ش85) مردي، اينچنين ارزش آگاه، نسبت به شخن خويش، ناچار، با همه آراستگي به راستيني و صميميت، چنانكه خود نيز به خوبي آگاه است، همه خودپسندانه جلوه ميكند. همه، «به وجه كبريا، ميآيد. همه دعوي، مينمايد!» (ش302). «شمس»، گزيدهگوست. موقعشناس، و «مخاطبگزين» است. سخنش، هرجائي نيست. با هركس، و بههر هنگام، سخن نميگويد. بلكه با شرطها، و نازهاي ويژه، همراه است! در سخنگوئي و مخاطبگزيني شمس، همچنان آشكارا، منش پيشرفته استخواني وي ــ خودگرائي، خوداصيل بيني، و قياس بهنفس او ــ به شدت منعكس است: «سخن، با خود توانم گفتن، يا هركه خود را ديدم در او، با او، سخن توانم گفت!» (ش74). مستمع بايد تابع شمس، شيوه استدلال، آرمان زيرساز سخن وي باشد، نه شمس! شمس، هرگز تابع «روانشناسي مستمع»، ميل او، منطق او، باور داشتهاي او، و سرانجام سطح درك او نيست. در غير اينصورت، خاموشي را، بر سخنگوئي، ترجيح ميدهد. شمس، بگاه سخن نيز، سخنش بيشتر جنبهي گفت تنها دارد، نه گفتگو. شمس را، مناظره نيست: «اگر سخن من، چنان استماع خواهد كردن كه بهطريق مناظره و بحث، و از كلام مشايخ، يا حديث، يا قرآن، نه او سخن تواند شنيدن، نه از من برخوردار شود! و اگر به طريق نياز، و استفادت خواهد آمدن، و شنيدن كه سرمايه نياز است، او را، فايده باشد! و اگر نه، يك روز، نه، ده روز، ني، بلكه صد سال، ميگويد، ما، دست زير زنخ نهيم، ميشنويم!» (ش75). شمس، تنگحوصله است. بازارياب نيست. از پي مشتري نميگردد، و عوامفريبي نميكند. از اينرو، با كاربرد هرگونه دستورالعمل روانشناسي توده، به خاطر بازاريابي و جلب عوام، مخالف است. خواستار شيوه استثنائي دويدن صيد از پي صياد است، نه روش متداول پيجويي صياد از صيد! و ديرگيريها و تنهاييهاي او نيز، همه از اين خوي، سرچشمه ميگيرد. حتي، زماني كه شمس را، بر اين خوي خودگرايي او، متذكر ميسازند، و از وي ميخواهند كه سخن بايد بر وفق صلاح، و درك مردم گويد، خشمگين ميشود، و گوينده را، فاقد صلاحيت چنين دستوري به خويش، ميخواند: «آنجا، شيخي بود. مرا، نصيحت آغاز كرد كه: ــ با خلق، به قدر حوصله ايشان، سخن گوي! و به قدر صفا، و اتحاد ايشان، ناز كن! گفتم: ــ راست ميگويي! وليكن، نميتوانم گفتن جواب تو! چو، نصيحت كردي، و تو را، حوصله اين جواب، نميبينم!» (ش79). شمس، مخاطبان خود را مشخص كرده است. وي ميداند كه روي سخنش با كي است. از اينرو، به هنگام اعتراض، نسبت به پيچيدگي سخنش، آشكارا، اعلام ميدارد كه: «صريح گفتم ... كه: ــ سخن من، به فهم ايشان، نميرسد!… مرا … دستوري نيست كه از اين نظير (مثال)هاي پست گويم! آن اصل را ميگويم، بر ايشان، سخت مشكل ميآيد! نظير آن، اصل دگر ميگويم، پوشش در پوشش، ميرود! … » (ش81). «مخاطب شمس»، ابرمرد است، انسان والاست، شيخ كامل است، كسي است كه مسئول رهبري مردم است! روي سخن شمس، متوجه رهبران است، نه پيروان: «مرا در اين عالم، با عوام، هيچ كاري نيست! براي ايشان، نيامدم! اين كساني كه رهنماي عالماند، به حق، انگشت، بر رگ ايشان، مينهم!» (ش82) «من شيخ را ميگيرم، و مؤاخذه ميكنم، نه مريد را! آنگه، نه هر شيخ را، شيخ كامل را! ... » (ش83). «شمس»، تنها به خاطر حرف، حرف نميزند. وي را تا گفتني نباشد، و يا تا زمان و مكان را، مناسب نيابد، لب به سخن نميگشايد (ش59، 61، 74، 75، 77). ليكن، هنگامي نيز كه ابلاغ پيامي را لازم ميشمارد، در خود، چيزي گفتني، احساس مينمايد، آنگاه، بيپروا از مقتضيات زمان و مكان، با احساس مسئوليتي رهبرانه، لب به سخن ميگشايد، و مستمع خويش را، از فراسوي قرنها، مخاطب قرار هميدهد: «چون گفتني باشد، و همه عالم، از ريش من، درآويزد كه مگر نگويم ... ، اگرچه بعد از هزار سال باشد، اين سخن، بدانكس برسد كه من خواسته باشم!» (ش78) با اين وصف، «شمس»، با اندوه ميداند كه همواره خواستن، توانستن نيست. وي را، پيوسته «گفتني»، بيشتر از «گفتار» است! هرچه را كه از شمس، شنيدهايم، تمام گفتههاي او، به شمار نميروند. شمس، از گفتنيهاي خود، بيشتر از ثلثي را، نگفته است (ش166). زيرا اظهار گفتني نيز ــ هرچند با ارادهاي بس نيرومند، به عنوان پشتوانه همراه باشد ــ بدون رعايت هيچ شرط و قيد، همواره ميسر نيست. زيرا، نخست، عرصه سخن خود، بس تنگتر است، از عرصه معني (ش256). و ديگر آنكه، در جهان شمس: «هنوز ما را، اهليت گفت، نيست! كاشكي اهليت شنيدن بودي! تمام ــ گفتن»، ميبايد، و «تمام ــ شنودن»؟ ] اما سوكمندانه [ : ــ بر دلها، مُهر است ــ بر زبانها، مُهر است! ــ و بر گوشها، مُهر است!» (ش167) در نظر «شمس»، كم و بيش، همه، احياناً بدون آنكه خود بدانند يا بخواهند، بهگونهاي «منافق»اند ــ حتي ياران به ظاهر صميمي، و يكدل و همرنگ (ش،11). دورويي و نفاق، شيوه اضطراري زندگي، در جهان سوءِ تعبيرها و سوءِ تفاهمهاست! دورويي، وسيلهاي دفاعي، در «نبرد ــ شيوه» زندگي است. «شمس»، معترف است كه خود ناچار، بارها، به نفاق، به خودپنهانگري، به دوگويي، به خود بودن و ديگري جلوه نمودن، زيسته است (ش، 89، 90). دامنه نفاق و دوگونه زيستي، معمولاً به شيوه رازگرايانه در سخن درونگرايان استخواني، سرايت ميكند. و شمس، ابايي ندارد از اينكه اعتراف نمايد كه سخنش پر از رمز و راز است. و هرگاه صلاح بداند، آنرا بر ديگران آشكار ميسازد، و هرگاه كه نخواهد، آنرا همچنان، ناگفته باقي ميگذارد: 1- «دلم ميخواهد كه با تو، شرح كنم! ] اما[ همين «رمز» ميگويم، بس ميكنم! ... » (ش،137). 2- «روزي رمزي ميگفتم، و كشف ميكردم، و نميخواستم كه معني بر وي (شهاب هريوه)، كشف نشود!» (مقالات، 285) 3- « ... من آن نيستم كه بحث توانم كردن! اگر تحتاللفظ، فهم كنم، آنرا نشايد كه بحث كنم. و اگر به زبان خود، بحث كنم، بخندند و تكفير كنند! ... » (ش59). «شمس» در جهاني سختگير و متعصب بهسر ميبرد كه اقليتها و حتي رهبران اكثريت، در كشاكش زندگي و تنازع براي بقا، «تقيه»، كتمان، رازداري، پنهانكاري، خود نبودن و ديگري جلوه نمودن، و ضرورت ماسك فريب دفاعي را، بر چهره خويش، بهصورت سنت، صلاحانديشي، سياست، و دستوري مذهبي، پذيرفتهاند. حتي «ملاحده الموت» ــ بيپرواترين جانبازان تاريخ، به خاطر عقيده و آرمان ــ نيز، چنانكه در بخش «شاهد زمان» خواهيم ديد ــ به تقيه و مصلحت، «نو مسلمان» ميشوند. خليفه عصر شمس ــ الناصرلدينالله (خلافت 622 – 576 هـ /1225-1180م) ــ بنابر 45 سال تجربه خلافت، با مكر تمام، از سوئي فدائيان مسخ شده الموت را به مزدوري، براي آدمكشي ميگيرد، و از سويي ديگر، به شيوه «اهل فتوت»، جامه ميپوشد و به «فقه شيعه»، روي ميآورد! در چنين جهاني، «شمس» نيز، ناگزير است، هر جا كه ديگر تخيل خلاق وي، از برقراري هماهنگي ميان اموزش مذهب خداسالاري، و آئين انسان سالاري زبون ماند، رسماً از شيوه «تقيه» پيروي كند. شمس، با افسوسي انگيخته از تجربههايي تلخ، اعتراف ميكند كه: 1- «راست نتوانم گفتن، كه من، راستي آغاز كردم، مرا بيرون كردند! اگر تمام، راست كنمي، به يكبار، همه شهر، مرا بيرون كردندي!» (ش،90). 2- «تو را، يك سخن بگويم!: ــ اين مردمان، به «نفاق»، خوشدل ميشوند، و به «راستي»، غمگين ميشوند! او را گفتم: ــ مرد بزرگي، و در عصر، يگانهاي!، خوشدل شد، و دست من گرفت، و گفت: ــ مشتاق ] تو [ بودم، و مقصر بودم! و پارسال، با او راستي گفتم، خصم من شد، و دشمن شد. عجب نيست اين؟! با مردمان، به نفاق ميبايد زيست، تا در ميان ايشان، با خوشي باشي! ... ــ راستي آغاز كردي؟! ــ به كوه و بيابان بايد رفت!» (مقالات 61) شمس، يادآور ميشود كه شيوه احتياط و مصلحتگرايي، و پاس درك شنونده، نكتهاي نيست كه او تنها به تجربه دريافته باشد. بلكه آنرا، ديگران نيز، از مردان راه، به وي توصيه كردهاند، هرچند كه او آنرا، در آغاز، با بياعتنايي تلقي كرده است! (ش79). خودپنهانگري و مردمآزمائي: دو شيوه دفاعي شمس كوتاه سخن، «شخصيت شمس»، مرموز و «رازگرا» است. او انساني «درونزي» است. بيشتر از آنچه كه بيرون از خود زيسته باشد، در خويش زندگي كرده است. وي نهتنها، از نظر نظام رواني خويش، چنين است، بلكه در خود زيستي را، ضمناً بهعنوان يك روش دفاعي لازم، به عنوان يك نبرد شيوهاي ايمن تر در زندگي، در جهاني بيتفاهم و نا ايمن، براي خويش برگزيده است. «خودپنهانگري»، و «مردمآزمائي»، دو شيوهي مكمّل يكديگر، و دفاعي شمساند (2-آ، 4-آ، 6-آ، 8-آ، 12-آ، 17-آ، 19-آ، 20-آ، ش 75، 83، 93، 95، 102)! «شمس»، در خود پنهان ميشود، و در فراسوي دژ ناشناسي و گمنامي خويش، كمين ميكشد. كسي را در نظر ميگيرد. انگاه، ناگهاني و پرخاشگرانه، چون يك شكارچي ماهر، حمله ضربتي را بسوي هدف، آغاز ميكند. اگر هدف، آزمايش ضربتي شمس را، با خوشروئي و قبول، پاسخ گويد، شمس يكباره از آن او ميشود. «شمس»، خود «شكار صيد خويش» ميگردد!: «هركه را دوست دارم، جفا پيش آرم! آنرا قبول كرد، من ... از آن او، باشم!» (ش123) «آري، مرا قاعده اينستكه: هر كه را دوست دارم، از آغاز، با او، همه قهر كنم!» (ش112) «اكنون، همه جفا، با آنكس كنم كه دوستش دارم!» (ش124). «شمس»، خود را ميشناسد، و روش خويشتن را، نيز آزموده است. بهخود اعتماد دارد، و نيز نسبت به واكنش ديگران، در برابر جاذبه شخصيت خويش، اطمينان ميدهد. تصريح ميكند كه در عين خودپنهانگري، كيمنگري، و پيچيدهنمائي ظاهري: «من، همچنينم كه كف دست! اگر كسي، خوي مرا بداند، بياسايد، ظاهراً، باطناَ!» (ش116) «به هركه روي آريم، روي از همهجهان، بگرداند! مگركه نمائيم، اما، روي به او، نياريم! ... «گوهر» داريم، به هر كه روي آن، به او كنيم، از همه ياران، و دوستان، بيگانه شود!» (ش122) «شمس»، آگاهانه معتقد است كه همهچيز را براي همهكس نميتواند گفت، و نيز نبايد گفت. واكنش تودههاي بيتفاهم، اگر متعصب باشند، «تكفير» است، و اگر لاابالي و بيتعصب باشند، «نيشخند» و «تحقير» است (ش،59). از اينروي، سرانجام، پس از همه گفتهاي خود، تأكيد ميكند كه سخن، بيش از اين نيارم گفتن. تنها «ثلثتي، گفته شد» (ش 166). به پندار «شمس»، خود را بايد پنهان ساخت. مردمان را بايد سخت آزمود، آنگاه به حريم شخصي خويشتن، اجازهي ورودشان داد! لكن آيا اين آزمايش، كاري آسان است؟ «شمس»، خود آنرا، كاري بس دشوار ميداند. تا جائيكه ميگويد: ــ «شناخت اين قوم، مشكلتر است از شناخت حق!» (ش225). و معتقد است كه: ــ«همهكس، دوستشناس، نَبُوَد، و دشمنشناس، نَبُوَد! … پس زندگاني، دوبار بايستي ] تا انسان[ … دشمن را شناسد، دوست را شناسد!» (ش214). و «شمس» براي تائيد لزوم «زندگاني دوباره»، براي «شناخت مردمان»، همزمان با «سعدي»، تا اندكي پيش از وي، بدين شعر كه نميدانيم از خود اوست، يا از ديگري، استناد ميجويد كه: تا بدانستمي ز دشمن، دوست، زندگاني، دوبار بايستي! دشمن دوستروي، بسيارند، دوستي غمگسار بايستي! (مقالات، 372). با اين وصف، در خود زيستي و «تنهائي شمس»، شيوهاي اضطراري بوده است، نه انتخابي و دلخواسته. شمس پيوسته، براي همزيستي، براي معاشرت، براي مصاحبت با مردمان، با تشنگي و نياز تمام، در تلاش و پويان بوده است! احساس تنهائي، عدم هماهنگي و سنخيت، هويتجوئي و سرگشتگي شمس، همهجا، در سخن او، اندوهآفرين است. چنانكه يادآور شديم ــ همين كتاب، ص77-آ تا 79-آ ــ شمس از كودكي خود، بعنوان كودكي عجب، كودكي دگرگونه، كودكي منفرد، همانند جوجه مرغابييي تنها، كه فقط با جوجگاني ديگر، در زير ماكياني خانگي پرورش يافته است، ليكن صرفنظر از زايش و پيدايش خود ديگر با آنها، هيچگونه پيوندي نداشته است، ياد ميكند (ش67). «دوران بلوغ شمس» نيز ــ همين كتاب ص80-آ تا 82-! ــ با شوريدگي و شيفتگي، و گمگشتهجوئي عرفاني، همراه با بيتابي، بياشتهائي و رنج، سپري شده است (ش70،71). تا جائيكه موجبات نگراني خانوادهي خود را فراهم ميآورد. «شمس» بهزودي درمييابد كه حتي شيخ راهنميا او، از درك ويژگيهاي وي، عاجز است (23-آ). از اينرو، «شمس»، در جستجوي راهبري كامل، در پژوهش خويش، از خانه و زادگاه ميبرد، و راهي سفر ميشود اندكاندك، در برابر مردمان، بهويژه مدعيان پيشوائي و رهنموني، شيوهي دفاعي و مردآزمائي در پيش ميگيرد. آنها را به مردي و پختگي ميآزمايد . اگر انها را كامل يافت، سر بر آستانشان فرو ميسايد. و اگر آنان را، نابالغ و تهي از حقيقت ديد، پرخاشگري ميآغازد، و از آنها در ميگريزد (36-آ، ش95). «مردآزمائي شمس»، از معاصران درميگذرد، و به تجديد داوري، دربارهي پيشوايان گذشته گسترش مييابد. شمس، ديگر هيچچيز را، تعبدي و تقليدي نميپذيرد. بايزيد، حلاج، عينالقضاة، ابنسينا، خيام، شهابالدين سهروردي، و از معاصران، محييالدين عربي، و فخر رازي، هر يك را نارسائي، ناپختگي، و فقدان بلوغي است كي نميتوان ناديده انگاشت. و به عنوان الگو، و نمونه آنان را، دربست پذيرفت. ديد انتقادي، و داوري براي شمس، تا مرز برندگي شمشير تيز، و كوبندگي گرز گران، بيمحابا، به پيش ميتازد (ش52-28، 95، 104). «شمس» كمحوصله، تندخو، يكدنده، پرخاشگر، سختگير و انعطافپذير است. به هنگام معلمي و مكتبداري، اين تندخوئي و انعطافناپذيري خويشتن را آزموده است. به هنگام تنبيه، به هيچگونه، از سختگيريهاي خود، نميكاهد. ليكن در دل آرزو دارد كه اي كاش، دربارهي رفتار خارج از مرز، و بيرون از اصول تربيتي كودكي كه به قمار دست آلوده است، وي را آگاه نميساختند. و يا اي كاش، زمانيكه او به جستجوي كودك، در حين انجام خلاف، ميرود، كودك را آگاه ميساختند، و از خشم او ميگريزاندند (ش115). ليكن به هنگام عمد، و يا جهل و ناشناسي عوام، نسبت به او حتي با همه اهانتهاي خويش، نميتوانند خشم او را برانگيزند (ش60). شمس، در عمق دل، حتي توان ديدار شكنجههاي تباهكاران را نيز ندارد (ش107) تيپ استخواني «خودگرا»ست. متكي به خويش، استقلالطلب، و گريزان از تابعيت و تقليد است. «تقليد» در نظر او، بمراتب از «نفاق اضطراري» بدتر است. فسادها، بيشتر از تقليد، سرچشمه ميگيرند.زيرا تقليد، يعني خود نبودن، يعني خود فروختن،يعني كوركورانه سرسپردن! تقليد يعني بردگي، يعني گوسفند صفتي، يعني تائيد استعمار، يعني تشويق استثمار، يعني زورگوپروري، و اعانت به ظالم! از اينروي هر فسادي كه در جامعه پديد آيد، منشاء آنرا كم و بيش، به گمان شمس، در تقليد، بايد جستجو نمود! و از نظر شمس، تقليد، تقليد است، ديگر چه الگوي آن «كفر» ــ ايمان ناراستين ــ و چه «ايمان» ــ باورداشت راستين ــ باشد! موضوع تقليد، هرچه باشد، نميتوان آب پاكي بر سر تقليد، فرو ريزد، و از پليدي آن، بكاهد (ش190). شمس، در «نفي تقليد» تا آنجا پيش ميرود كه ميپرسد: ــ «كسي روا باشد، مقلّد را، مسلمان داشتن؟» ]يا دانستن ؟[ (ش190). و آنگاه در مورد خود، تأكيد ميكند كه وي، هرگز مقلد نبوده است. بلكه هموراه جستجوگري مشكل پسند، بر خويشتن سختگير، و انعطافپذير، بهشمار ميرفته است (2-آ ش 57، 58، 71): «اين داعي، مقلد نباشد! ... بسيار درويشان عزيز، ديدم، و خدمت ايشان، دريافتم، و فرق ميان صادق و كاذب ــ هم از روي قول، و هم از روي حركات ــ معلوم شده، تا سخت، پسنديده و گزيده نباشد، دل اين ضعيف، به هرجا فرود نيايد، و اين مرغ، هر دانه را، برنگيرد!» (ش93). استقلالطلبي، بيزاري از تقليد، و گريز از تابعيت، طبعاً با «سنتشكني» همراه است. سنتشكن، ناچار انقلابي و نوجوست. استقرار هر چيز تازه، خود بزودي سنت ميشود. از اينروي، سنتشكن اصيل، خواهان انقلاب مستمر، و نوجوئي و بهخواهي پيوسته است. «جاننگري» او، «تكاپوئي» و پويا است. نه ايستا، و راكد و بيجنش! «شمس»، عموماً سنتشكني اينچنين است. شمس، سنتگرايان را «اهل متابعت»، اهل پيروي و تقليد از سنت و شرع، ميخواند. و آنگاه با لحني مثبت، همواره از بزرگان سنتشكن ــ از آنان كه هرگز اهل متبعت نبودهاند ــ و از عصيان و عدم پيروي آنان، ياد ميكند: «نيكو همدرد بود! نيكو مونس بود! شگرف مردي بود، شيخ محمد ]محيي الدين عربي[ ! اما در «متابعت» نبود! عين متابعت خود آن بود، ني متابعت نميكرد!» (ش29) «شهاب هريوه»، در دمشق كه گبر خاندان]پيامبر[ بود ... قيامت را منكر بودي! ... آن شهاب، اگرچه كفر ميگفت، اما، صافي و روحاني بود!» (ش44-42) اسلام و «ايمان» را كه ديگران، پس از يكبار بدست آوردن و تحصيل، ديگر كيفيتي استوار ميپندارند، «شمس»، امري بيقرار و ناپايدار، ميخواند. «آرمان»، از نظر شمس، طبيعتي پويا، تكاپوئي، ديناميك، و دگرگونيپذير دارد، و از اينرو، پيوسته به تائيد، پيوسته به نوسازي، و پيوسته به تحصيل مجدد، نيازمند است. طبيعت دين، طبيعت آرمان و ايدهئولژي، «ثابت» نيست. «متغير» است (ش194، 204). و پاسداري آن، ناچار، به كوشش پويسته نيازمند است: «پيش ما، يكبار، مسلمان، نتوان شدن! مسلمان ميشود، و كافر ميشود، و باز، مسلمان ميشود! و هرباري از «هوي» (خواستهاي پست نفساني) چيزي بيرون ميآيد، تا آنوقت كه «كامل» شود!» (ش191). بدين ترتيب، از نظر شمس، «آرمانگرائي»، «كمالپذيري» است. و كمالپذيري، مجاهدهي پيوسته، نوسازي مكرر، و انقلاب مستمر دروني، بسوي يك كمال مطلوب آرماني است! بسياري از چيزها را كه ديگران، بد و «شر مطلق» ميشمارند، مانند «عدم متابعت از شريعت» و «سماع» را، شمس، بطور مشروط، «نيك» ميداند. شمس، حتي آب توبه، بر سر «ابليس» ــ مظهر شر مطلق ــ ميريزد. او را، بهنگام، محجوب، آرزمگين، مددكار، و دلسوز انسانش، معرفي ميكند: «آن شخص … توبه كرد، و عزم حج كرد… در باديه، پاي آن مرد، از خار مغيلان، بشكست. قافله رفته، در آن حال نوميدي، ديد كه آيندهاي، از دور ميآيد. ] به دعا[ گفت: ــ به حرمت اين خضر كه ميآيد، مرا خلاص كن! ] آن رهرو[ پاي در هم پيوست، و او را به كاروان، رسانيد. در حال، گفت: ــ بدان خدائي كه بيهنباز (شريك) است، بگو كه تو كيستي كه اين فضيلت تراست؟ او دامن ميكشيد، و سرخ ميشد، و ميگفت: ــ ترا با اين تجسس، چهكار؟ از بلا، خلاص يافتي، و به مقصود رسيدي! گفت: ــ بخدا كه دست از تو ندارم، تا نگوئي! گفت: ــ من ابليسم! …» (ش139) اگر آدمي، خود پاك باشد، «ابليس» را، چه ياراي آنست كه گرداگرد او گردد، و او را زياني رساند؟! (ش160) «شمس»، همانند بسياري از صوفيان، نه تنها «كعبهي دل» را، در برابر «كعبهي گل» مينهد، بلكه، حتي پا را از اين نيز فراتر نهاده خانهي راستين خدا را، كعبهي دل، و خانهي اسمي، ولي تهي از خدا را، كعبهي گل، معرفي ميكند. شمس، در اين مورد، «بايزيد بسطامي» (261-هـ/874-م) را، بهانهي نقل كفر خود، و واژگونگري ارزشهاي خويش، قرار ميدهد: «ابايزيد ... به حج ميرفت. و او را عادت بود كه در هر شهري كه درآمدي، اول، زيارت مشايخ كردي آنگه كار ديگر. سيد، به بصره بهخدمت درويشي رفت. ]درويش[ گفت كه: ــ يا ابا يزيد كجا ميروي؟ گفت: ــ به مكه، به زيارت خانهي خدا! گفت: ــ با تو زادراه، چيست؟ گفت: ــ دويست درم! گفت: ــ برخيز، و هفتبار، گرد من طواف كن، و آن سيم را بهمن ده! ]بايزيد[ برجست، و سيم بگشاد از ميان، بوسه داد، و پيش او نهاد. ]درويش[ گفت: ــ آن خانهي خداست، و اين دل من ]هم[ خانهي خدا! اما بدان خدايي كه خداوند آن خانه است، و خداوند اين، كه تا آن خانه را بنا كردهاند، در آن خانه درنيامده است. و از آن روز كه اين خانه را بنا كرده، از اين خانه خالي نشده است!» (مقالات،320) شمس، «حرمت كفر» را، درهم ميشكند. و فاصلهي ميان «كفر» و «ايمان» را، طبق داوري مردمان، از ميانه برميگيرد. شمس نخست، كفربيني سخن مردان والا را، ناشي از نارسائي فهم مردمان، و «خيالانديشي» ايشان، معرفي ميكند: «اسرار اولياءِ حق را بدانند؟! رسالهي ايشان، مطالعه ميكنند. هركسي، خيالي ميانگيزد. گويندهي آن سخن را متهم ميكنند. خود را هرگز متهم نكنند. و نگويند كه: ــ اين كفر و خطا، در آن سخن نيست. در جهل و خيالانديشي ماست!؟» (مقالات،326) پس از بياعتنائي به «ارزش شايعه» و داوريهاي كارناشناسانه، «شمس»، طنزآلوده، از «اصل جُربزه و قدرت»، براي درهم شكستن مرز كفر و ايمان، بنام «خليفه»، سود ميجويد. و در جهان تفتيش عقايد، به آزادي ابراز انديشه، ارج مينهد: «گفتند كه: ــ فلاني كفر ميگويد فاش، و خلق را، گمره ميكند! بارها، اين تشنيع ميزدند، خليفه، دفع ميگفت. بعد از آن گفتند كه: ــ اينك خلقي با او يار شدند، و گمشده شدند! اين، ترا مبارك نيست كه در عهد تو، كفر ظاهر شود. دين محمدي، ويران شود! خليفه، او را حاضر كرد. روي باروي شدند. فرمود كه او را، درشط اندازند. سبوئي در پاي او بندند! بازگشت، ميگويد خليفه را: ــ در حق من، چرا ]چنين[ ميكني؟ خليفه گفت: ــ جهت مصلحت خلق، ترا، در آب اندازم! گفت: ــ خود جهت مصلحت من، خلق را در آب انداز! مرا پيش تو چندان حرمت نيست؟ ازين سخن، خليفه را هيبتي آمد، و وقتي ظاهر شد. گفت: ــ بعد از اين هركه سخن او گويد پيش من، آن كنم با او كه او ميگويد!» (مقالات 315-314) «گناه» و «ثواب» را، در «جهان شمس»، امري «مطلق» ميدانند. گناه، گناه است، و ثواب، ثواب! ليكن شمس، گناه و ثواب را، امري «نسبي»، و داراي ارزشي مشروط و اعتباري، ميشناسد. «هركسي را، معصيتي است، لايق او. يكي را معصيت آن باشد كه رندي كند، و فسق كند، لايق حال او باشد! يكي را معصيت آن باشد كه از حضور حضرت، غايب باشد!» (مقالات311) «بر بعضي، لباس فسق، عاريتي است. بر بعضي، لباس صلاح، عاريتي است!» (ش299) «شمس»، مسئله دگرگوني ارزش ها را آنچنان جدي ميگيرد، و تا آنجا پيش ميتازد كه حتي شرط اساسي دوستي با خود را، «تغيير ديد»، «تغيير روش»، و تغيير ارزشها، تا كرانهي نهائي حد متضاد آنها، ميشمارد: «آنرا كه خشوعي باشد، چون با من دوستي كند، بايد كه آن خشوع، و آن «تعبد» افزون كند! در جانب معصيت، اگر تاكنون، از «حرام»، پرهيز ميكردي، ميبايد كه بعد از اين، از «حلال» پرهيز كني!» (ش102) «جهان»، برخلاف پندار بسياري از مردمان، بخودي خود نه «خير» است، و نه «شر». بلكه «بشر»، خود «معيار» اين سنجش است. اوست كه تعيين ارزش ميكند. و هموست كه دنيا را، پليد و زشت، يا زيبا و ستوده ميبيند (ش148). بشر، انسان والا و كامل، از نظر شمس، خود آفريننده، و در عين حال، خود واژگونگر ارزشها و اعتبارهاست. «شمس»، پيآمد نفوذ سوفسطائيگري، بيياسائي، تباهي فرهنگي و فساد عمومي جهان خود را، در يكايك طبقات به اصطلاح روشنفكر زمان خويش، لمي و احساس كرده است. و از اينرو، طبعش به يك نوع «نيهيليسم انقلابي»، نفي وضع موجود، واژگونگري ارزشها، براي نوسازي جامعه و فرهنگ آن، متمايل ميگردد! «نيچه» (1900- 1844) در نقد خود از سنتها و ارزشها، به «نيهيليسم»، به نفي اعتبارها، به پسنهاد معيارها، به پوچينمائي بهظاهر مقبول و معتبر، ميگرايد. «شمس» نيز چنين است! به عقيدهي «شمس»، در جائيكه سراسر ادراك ما را «حجاب» فراگرفته است، معرفت راستين، حقيقت تمام، چگونه مي تواند چهره نمايد؟ و معارف بازاري را، چگونه اعتباري تواند بود؟: ــ «اين طريق را، چگونه …ميبايد؟ اينهمه … پردهها و حجاب، گرد آدمي درآمده! عرش، غلاف او! كرسي، غلاف او! هفت آسمان، غلاف او! كرهي زمين، غلاف او! روح حيواني، غلاف!... غلاف، در غلاف، و حجاب، در حجاب، تا آنجا كه معرفت است ...» غلاف است! هيچ نيست!» (ش21) ــ دستآورد راستين انسان چيست؟ ــ جز سرگشتگي، جز تنهائي، جز حسرت، جز حيرت؟ (ش12، 17، 18، 21، 53، 58- 56، 61). ــ واعظان بهما، چه اندرز ميدهند؟ ــ جز هراس، جز بياعتمادي، جز دوگوئي، جز دوانديشي، جز تزلزل و نااستواري؟! (ش158) ــ فيلسوفان به ما چه مياموزند؟ ــ جز جدلبازي، جز ياوهسرائي؟ ــ ميراث آنان چيست؟ ــ جز سخنهائي در وهم تاريك؟ فيلسوف كيست؟ جز ژاژ خوايي بيهودهگوي؟ (ش52، 181، 185). ــ فقيهان عمر را، به چه اتلاف ميكنند؟! ــ جز بهخاطر رنجي بيهوده؟ جز بهخاطر آموزش شيوههاي استنجاء، و جز بهخاطر جز بهخاطر كشف نصاب پليدي حوپي چهار در چهار، و يا مسائلي همانند آن؟ (ش53، 182، 185). ــ ميراث علم رسمي چيست؟ ــ جز بازاريابي و سوداگري؟ جز جاهجوئي و شهرتطلبي؟ جز دور راندن و غافل ساختن از مقصوداساسي در حيات بشري؟! (ش20، 195، 196). ــ تعلم چيست؟ ــ جز فراگستري حجابي بزرگ، پيرامون خويش؟ جز فراگيري قالبي سترگ، فرا گرد ذهني شكوفا؟ جز فروكندن چاهي براي سقوط انديشه، فراراه آزادي جستجو؟ جز ايجاد قيدي اسارتبار، در مسير تكاپوي انديشهي خلاق؟ (ش،183، 185). آنانكه دعوي «تحقيق» ميكنند، راستي را، جز «تقليد» چه ميكنند؟! (ش261). ــ انكار و قبل مردمان چيست؟ ــ جز از روي تقليد، جز از روي پيشداوريهاي بيبررسي، جز از روي نوسانهاي عطافي، جز از روي خوشايندها و بدآيندهاي آني و غيرمنطقي؟! (ش45، 59، 151، 190). ــ عقل چيست؟ ــ جز سستپائي زبون و زبونگر، جز نامحرمي بياستقلال و متكّي؟ جز بيگانهاي در حريم صدق و صفا؟! (ش265-262). مردمان را، اهليت چه گفت و شنود است؟ جز ناگفتن و ناشنودن، جز نارسا گفتن و ناقص شنيدن؟ ــ بر زبانها، چيست؟ جز مُهر خاموشي؟ ــ بر دلها، چيست؟ جز مُهر فراموشي؟ ــ و بر گوشها، چيست؟ جز مُهر نانيوشي؟! (ش59، 81، 167، 171). ــ گرايش ها و گريزها، ستايشها و نكوهشها، حملهها و دفاعها، برچه استوارند؟ ــ جز بر بادي و دمي، جز بر وهمي و انگاري، جز بر خوشايند و بدآيند بيبنيادي؟ (ش94،165) درويشي را به دلق چه تعلق است؟ (ش231). درويشي چيست؟ جز خود ماندن و در عين حال با مردمان بودن؟ (ش232). و درويشان كيستند؟ جز مردمگريزاني لافزن؟ جز خودگراياني بيحقيقت كه خويشتن را بيشتر به حشيش و پندار ديو، سرگرم ميدارند؟ (ش250، 292). و زاهدان كيستند؟ جز مردم-بيگانگاني «شهرتطلب»؟ (ش159،232). حتي آنانكه دعوي «اناالحق» ميزنند، جز خامي خويش، چه ابراز ميدارند؟ (ش31، 32، 34). مدعيان دين، كيستند، جز «مسلمان-برونانِ كافر اندرون»؟ (ش97، 98) مسلماني چيست؟ جز مخالفت با هواي نفس كه همه بندهي آنند؟! (ش، 270، 276). آزادي در چيست؟ جز در بيآرزوئي؟ در حاليكه همگان اسير آرزوها، و قرباني شهوتهاي خويشتناند؟ (ش260، 270). و خداپرستي چيست؟ جز رهائي از خويشتنپرستي؟ (ش، 269). كسب چيست، جز سودجوئي يك جانبه، و كمفروشي و فريب؟ (ش156). سياست چيست؟ جز اعمال قدرت مطلق؟ جز زهر چشمگيري؟ جز پايمالي لطيفترين عواطف راستين بشري، جز درگذشتن، از روي كالبد سرد عزيزان بخاطر تحكيم مباني قدرت شخصي؟ (ش154، 155). حقيقت امرها، و نهيهاي سياسي چيست؟ جز از ديگران دريغ كردنها، و به خود روا داشتنها؟ (ش،141) حكمرانان كيستند؟ جز خودكامگاني بيخبر از رنج زيردستان؟ جز خودپرستاني تنها دربند بزرگداشت خويشتن؟ (ش35، 55). و در حقيقت، حكومت چيست، جز تسلط بر نفس خويشتن؟ جز فرمانروائي بر خودخواهيها، جز سلطه بر خودكامگيها، جز غلبه بر قهرها، و جز پيروزي بر ديگر آزاديهاي خويش؟ (ش216). كوتاه سخن، بر روابط انسانها، چهچيز حكمفرماست؟ جز نفاق، جز دوروئي، جز بيگانگي از حقيقت، جز آزمندي و سوءِ نظر، جز خودخواهي، و بياعتنائي نسبت به رنج ديگران؟ جز فريب؟ جز دعويهاي درونتهي؟ (ش،57، 194، 207، 226، 237) و در اين ميان، سهم مردان راستين چيست؟ جز خوندل خوردن؟ و با آنان چه ميكنند؟ جز دشمنكامي و كينهتوزي؟ (ش25) اين، جوهر، و درونمايهي «نيهيليسم شمس» است: نفي بنيادي جامعهاي بيمار، روابط نادرست و نااستوار، و معيارهائي پريشان و رياكار! «نيهيليسم شمس»، نفيگري، و ناپذيري او، كينهتوزانه نيست. تباهيگرانه نيست. خودخواهانه نيست. زائيده از رشك و عقده نيست! بلكه بشردوستانه است. غمخوارانه است. سوتهدلانه است. انگيخته از تكاپوئي سببجويانه، پژواك انديشهاي آسيبشناسانه است! «شمس»، با دريغي گرانبار، از خود ميپرسد كه آخر: ــ نظام جامعه، و طبقات آن، چرا چنين فاسد شدهاند؟! ــ تلاشها، چرا بيشتر خودخواهانهاند؟! ــ رهبران، چرا بيخبراند؟! ــ واعظان چرا، هراسانگيزند؟! ــ اندرزها، چرا، زهرآگيناند؟! ــ مردمان بر سر گنج، چرا تنگدستاند؟! ــ نيازمندان بر لب آب، چرا تشنهاند؟! ــ مردمان، با آنكه همه از يك منشاءاند، ديگر چرا، همه تنهائي زده، همه جدا، جدا، از يكديگرند؟! ــ گرهگشايان، چرا بر انبوه گرهها، افزودهاند، و مددجويان، چرا همه بيپناه ماندهاند؟!. در «جهان شمس»، نه بر مرده، بر زنده بايد گريست! «شمس»، گوئي بر گورستان تاريخ، رهسپر است ــ در گورستان آرزوها و ناكاميها، در گورستان حسرتها و اشتياقها! «شمس»، خود را با آدم نماهائي دلمرده، با مردگاني زندهنما، با انسانيهائي از هم گسسته، روبرو ميبيند. و آنانرا مخاطب قرار داده، سوگوارانه زمزمه ميكند كه: «تو، در عالم تفرقهاي! صدهزار، ذرّهاي! در عالمها، پراكنده، پژمرده، فرو فسردهاي!» (ش199) «اي! در طلب گرهگشائي، مرده! در وصل، بزاده، در جدائي مرده! اي بر لب بحر، تشنه، در خواب شده! اي بر سر گنج، وزگدائي مرده!» (مقالات، 300) «شمس»، آنگاه گوئي، لحظهاي ديگر چند بهخود آمده، حاصل اين همه زيان و غبن و پريشاني را، ارزيابي كرده ــ به شعري كه به درستي نميدانيم از خود اوست، يا از سرايندهي زبان دل اوست ــ از خود باز ميپرسد كه: «خود حال دلي، بود پريشانتر از اين؟! يا واقعهيي، بيسرو سامانتر از اين؟! اندر عالم، كه ديد، محنت زدهاي، سرگشتهي روزگار، حيرانتر از اين؟!» (مقالات، 314) «نيهيليسم شمس»، ارزيابي پررنج يك فرهنگ آفل است. آسيبشناسي يك تمدن بيمار است. پوچ بيني دعويهاي كاذب است. هشياري است. روشنگري است. نهيب بيداري از خواب غفلت است. ابلاغ رسالت، براي روزي بهتر است. به خاطر رهائي تنها ماندگان معاصر (ش126، 221)، و آگاهي آيندگان درمانده است. شمس، آنچه را ميبيند، بازگو ميكند، اگرچه معاصران نخواهند، كه او بگويد، و يا نفهمند كه او چه ميگويد: ــ «چون گفتني باشد، و همه عالم، از ريش من درآويزند، كه مگر نگويم...، اگر چه بعد از هزار سال باشد، اين سخن، بدان كس برسد كه من، خواسته باشم!» (ش78). به گمان «شمس»، بشرها، بايد بهخود بازگرند. مشكل آنان خود ايشانند (ش273). گنج را بيرون از خود نبايد بجويند. گنج در خود ايشان است (ش4). «بازگشت بهخود!»، در «تمدني از خود بيگانه»، در فرهنگ «انساني از خود گريخته»! اينست پاسخ شمس، به مسئلهي بشريت از خود غافل! (ش2، 8، 9، 13). انسان بايد خود، هم كاتب وحي، و هم خود محل وحي باشد (ش10). خود رهبري كند. خود رهبر، و خود پيرو خويشتن باشد! همه بايد در رهبري دستهجمعي با يكديگر تشريك مساعي كنند: تو رهبر ديگراني، و ديگران رهبر تواند! (ش،3). «شمس»، با بيپروائي، «انسانسالاري» را، در «تمدني خدا سالار»، مذهب مختار خود، آرمان درخور ابلاغ خويش، معرفي ميدارد. از متافيزيك، همانند «مكتب بودائي زِن»، اعراض ميجويد. مقصود جستجو را، ديگر نه «خدا»، بلكه «انسان»، معرفي ميكند (ش2، 5، 9، 20). ليكن انسان سالاريش، «توده سالاري»، نيست! او خود پيامآور تودهها، «رسول عوام»، نميشمارد. بلكه او «شيخ» را، رهبر را، آنهم شيخ كامل را، ابرمرد را،ميجويد، و براي او، سخن ميگويد. و در اينجا، پيشتاز انديشهي «نيچه»، در «مرگ خداوند» ــ دست كم در نظام انسانسالاري ــ و لزوم پيدايش ابرمرد، و «انسان كامل»، از ميان انبوه عوام ميگردد (ش82). سوءِ تعبير نشود! شمس اگر به مردمسالاري نميانديشد، انسان سالاريش، ضد تودهها نيست. بلكه در حمايت آنهاست! او، «ابرمرد» را، به بهاي تباهي تودهها نميخواهد. بلكه بهخاطر رفاه، زهنموني و دستگيري از آنها، ميخواهد. يك نشان بزرگ «ابرمردي»، در مكتب شمس، «تودهداري»، حمايت از بينوايان، شباني راستينِ رمههاي گرگزده، در تاريخ شكنجه و اميد انساني است! شمس، چنانكه ديديم، با اندوهي جانگداز، در همدردي با رمههاي گرگزده، ما را با روحيهي آنتوانت گونهي زمامداران ايران، در آستانهي مسلخ مغول، آشنا ميسازد. و با روايتي بس كوتاه، و گوياتر از هر تحليلي تاريخي، پرده از «ابر-انگيزه»ي طوفان مغول در ايران ــزمامداري خوارزمشاهيان ــ بيك سو ميزند (ش55). «شمس» در اين رهگذر، نقد والاي خود را از سوء تعبير از قرآن، و جبههگيري ظريف عرفان را، در پيكار با سودجويان از دين بهزيان تودهها، در برخورد «ابوالحسن خرقاني» و «محمود غزنوي» (ح420-388 هـ/1029-998م) و نيز در برخورد خود با شيخي بزرگ، هماواز با فردوسي، عرضه ميدارد (ش35، 164) كه: زيان كسان از پي سود خويش، بجويند و دين، اندر آرند، پيش! « راه حلشمس»، در روابط انساني، حدي فاصل يا آميختهاي از «سوسياليسم» و «اندي وي دو آليسم»، يا تودهگرائي و فردگرائي است. از نظر شمس، نه «فرد» بايد قرباني «جمع» شود، شخصيتش يكسره در گروه، تحليل رود، و نه «جمع» بايد فداي «فرد» گردد!: ــ ميان باش و تنها باش! (ش232) اين پاسخ «شمس» به مسئلهي حفظ استقلال فردي، در عين همزيستي، و زندگاني اجتماعي است! و آيا، بزرگترين مسئله نيز در روابط انساني، همين نيست كه: ــ چگونه ما، هم خودمان باشيم، و هم با ديگران زندگي كنيم؟! و همين هم بزرگترين مسئلهي تصوف عشق، و معماي آموزش شمس است ــ معياري براي جهاني پريشان، براي انسانهائي رميده، خودخواه يا خودباخته، جداجدا، يا گلهگله!: ــ ميان باش و تنها باش! دگرگوني، خلاقيت و زايائي هنري مولوي در زندگاني دومش، تنها در شاعري او، خلاصه نميشود. بلكه در موسيقي، و تأثيرپذيري شعر و موسيقي و رقص از يكديگر، ظاهر ميگردد. تصريح شده است كه مولوي، موسيقي ميدانسته است. و رباب مينواخته است. (افلاكي3/83) و حتي به دستور او، تاري بر سهتار سنتي رباب ميافزايند. همچنين نيز تأكيد شده است كه تنوع گستردهي مولوي در انتخاب وزن و قالب شعر، از موسيقيشناسي او پربار گشته است. ليكن از طرفي ديگر نيز جاي ابهامي نيست كه مولوي، تا پيش از آشنائي با شمس، حتي سماع نميدانسته است. و آئين رقص چرخان را شمس به وي آموخته است (40-آ): رقصي دائرهوار كه هم امروز نيز بنا بر شيوهي آن، درويشان مولوي را، بنام «درويشان چرخان»، ميشناسند! بدينسان، ورود شمس به «قونيه»، و برخورد او با مولوي در 642 هجري/1244 ميلادي، يك رويداد بزرگ پربار ادبي و هنري در تاريخ ادب ايران است. شمس سازندهي «مكتب مولوي»، و پدر دو قلوي آن است. و در تاريخ تصوف ايران، تنها نيز در مكتب مولوي است كه شعر، موسيقي، رقص، و عرفان، همه در هم ميآميزند. از يكديگر متأثر ميشوند، و از همدگر، كمال و اثر ميپذيرند! شمس، «موسيقي» را تا حد «وحي ناطق پاك»، و نواي چنگ را، تا حد«قرآن فارسي»، بالا ميبرد و ميستايد (ش،110). و «مكتب مولوي»، ميراث اين آموزش و ستايش را، به بهاي همه تعصب ورزيها، قرنها، بجان ميخردع و تا به امروز آن را، همچنان زنده ميدارد. «مولوي»، پس از برخورد با شمس، موسيقي دوستي و سماع را، تابدان حد گسترش ميدهد كه حتي بطور هفتگي، مجلسي ويژهي سماع بانوان، همراه با گل افشاني و رقص و پايكوبي زنان، در قونيه برپا ميدارد (افلاكي، 3/468، 3/591). و اينها، همه از مردي مشاهده ميشود كه تا سي و هشت سالگي خود، مجتهدي بزرگ، و يك «مفتي حنبلي» بشمار ميرفته است! تا جائيكه حتي در مواردي، چون سرگرم رباب و موسيقي ميشده است، نمازش قضا ميشده است، و با وجود تذكار به وي، موسيقي را رها نميكرده است، بلكه نماز را ترك ميگفته است (افلاكي 3/328) كه: سماع آرام جان زندگاني است! كسي داند كه او را، جان جان است (سپهسالار، 68). شمس، «سماع» را، «فريضهي اهل حال» ميخواند، و چون پنج نماز، و روزهي ماه رمضانش، براي اهل دل، واجب ميشمارد (ش251). زيرا، خواص را، دل، سليم است. و «از دل سليم، اگر دشنام، به كافر صد ساله رود، مؤمن شود! اگر به «مؤمن» رسد، «ولي» شود!» (ش252). سماع اهل حال، رقص راستيناني كه دلي سليم دارند، به گمان «شمس»، بزم كائنات است: «هفت آسمان و زمين، و خلقان، همه در رقص ميآيند، آن ساعت كه صادقي، در رقص آيد! اگر، در «مشرق»، «موسي»...، بُوَد، هم در رقص بُوَد، و در شادي!» (ش253) «رقص مردان خدا، لطيف باشد و، سبك! گويي، برگ است كه بر روي آب ميرود! _ اندرون، چون كوه!...و برون، چون كاه!...» (ش255). آيا از اين گستاختر، و در عين حال، لطيفتر، در محيطي خشك و پرتعصب، ميتوان «رقص» را، ستود، و بدان جنبهي تقدس و شكوه آسماني بخشيد؟ آري، آن صداي شمس در ستايش از سماع است، و اين پژواك مولوي به استاد است: فراخوان به سماع، دعوت به «بزم خدا»!: «...قاضي عزالدين (مقتول در 654 يا 656 ه/ 1256 يا 1258م)، در اوايل حال، به غايت منكر سماع درويشان بود. روزي...مولانا، شور عظيم كرده، سماعكنان از مدرسهي خود بيرون آمده، به سر وقت قاضي عزالدين درآمد، و بانكي بر وي زد، و از گريبان قاضي را بگرفت، و فرمود كه: _ برخيز! به «بزم خدا»، بيا! كشان كشان، تا مجمع عاشقان، بياوردش، و نمودش، آنچه لايق حوصلهي او بود. ... ]قاضي عزالدين] جامهها را چاك زده به سماع درآمد، و چرخها، ميزد، و فريادها ميكرد...» (افلاكي 3/33) چرخزدن در رقص، از آموزشها و نوآوريهاي شمس در قونيه است. و بدينسان، در حقيقت شمس، به دستياري مولوي، برتر از كاونات، قاضي مخالف را، در «بزم خدا»، به رقص درميآورد. و اينچنين، سد بند تعصب را خود، سدشكن ميسازد! شمس، كودكي پيشرس و استثنائي بوده است. از همسالان خود، كناره ميگرفته است. تفريحات آنان، دلش را خوش نميداشته است. مانند كودكان ديگر، بازي نميكرده است. آنهم نه از روي ترس و جبر، بلكه از روي طبع و طيب خاطر. پيوسته، به وعظ و درس، روي ميآورده است (ش،69). خواندن كتاب را به شدت، دوست ميداشته است. و از همان كودكي، دربارهي شرح حال مشايخ بزرگ صوفيه، مطالعه ميكرده است (ش160). گوشهگيري، و زندگاني پر رياضت شمس، در كودكي موجب شگفتي خانوادهي او ميگردد. تا جائيكه پدرش با حيرت در كار او، به وي ميگويد: _ آخر، تو چه روش داري؟! _ تربيت كه رياضت نيست. و تو نيز، ديوانه نيستي!؟ (ش67) شمس از همان كودكي درمييابد كه هيچكس او را درك نميكند. همه، از سبب دلتنگياش بيخبرند. ميپندارند كه دلتنگي او نيز، از نوع افسردگيهاي ديگر كودكان است: «مرا گفتند به خردكي: _ چرا دلتنگي؟ مگر جامهات ميبايد با سيم (نقره)؟ گفتمي: _ اي كاشكي اين جامه نيز كه دارم، بستندي!» (ش68) در ميان بيتفاهميها، تنها يكي از «عقلاي مجانين»، يكي از ديوانگان فرزانه كه از چيزهاي ناديده آگهي ميداده است _ مردي كه چون براي آزمايش، در خانهاي دربستهاش، فروميبندند، با شگفتي تمام بيرونش مييابند _ به شمس، در كودكي احترام ميگذارد. و چون ميبيند، پدر شمس، بياعتنا به فرزند خود، پشت به او، با ديگران گفتگو ميدارد، مشتهاي خود را گره كرده، تهديدگرانه، با خشم به پدر شمس مينگرد. و به او ميگويد: _ اگر بخاطر فرزندت نبود، ترا براي اين گستاخي، تنبيه ميكردم! و آنگاه، رو به شمس كرده، به شيوهي وداع درويشان، به وي اظهار ميدارد كه: _ وقت خوش باد! و سپس تعظيم كرده ميرود (ش66). شمس، بزودي امكان روشنبيني، و استعداد كشف و بينشمندي، و درك امور غيبي را در خود احساس ميكند. تنها در آغاز ميپندارد كه كودكان ديگر نيز همه، مانند اويند. ليكن بزودي، به تفاوت و امتياز خود نسبت به آنان پي ميبرد. اين تجربيات و خاطرات، در ذهن شمس، نقش ميبندد، و از همان كودكي وي را، خودبرتربين و خودآگاه، ميسازد. تا جائيكه در برابر شگفتي پدر خود، از دگرگوني خويش، به وي ميگويد: _ تو مانند مرغ خانگي هستي كه زير وي، در ميان چندين تخممرغ، يكي دو تخم مرغابي نيز نهاده باشند! جوجگان چون، به درآيند، همه بسوي آب ميروند. ليكن جوجه مرغابي، بر روي آب ميرود، و مرغ ماكيان، و جوجگان ديگر، همه بر كنار آب، فرو در ميمانند! اكنون اي پدر، من آن جوجه مرغابيام كه مركبش درياي معرفتست: «ظن و حال من، اينست: _ اگر تو از مني؟ _ يا من از تو؟ _ درآ! در اين آب دريا! و اگر نه، برو بَرِ مرغان خانگي!» (ش،67). پدر شمس، تنها با حيرت و تأثر، در پاسخ فرزند، ميگويد: _ «با دوست چنينكني، به دشمن چه كني؟» (ش67). «دوران نوجواني»، و برزخ كودكي و «بلوغ شمس» نيز، دورهاي بحراني بوده است. شمس درنوجواني، يك دورهي سي چهل روزهي بياشتهائي شديد را ميگذراند. از خواب و خوراك ميافتد. هرگاه به وي پيشنهاد غذا خوردن ميشود، او، از تمكين، سر باز ميكشد (ش70). جهان تعبّديش واژگون ميشود. تب حقيقت، و تشنگي كشف رازها ـ راز زندگي، هدف از پديد آمدن، فلسفهي حيات، و فرجام زندگي ـ سراپاي او را، فرا ميگيرد. ترديد، دلش را ميشكافد، و از خواب و خوراكش باز ميدارد. شمس، در اين لحظات بحراني بلوغ فكري و جسمي، بخود ميگويد: « ــ مرا چه جاي خوردن و خفتن؟ تا آن خدا كه مرا، همچنين آفريد، با من، سخن نگويد، بيهيچ واسطهاي، و من از او چيزها نپرسم، و نگويد!، ــ مرا خفتن و خوردن؟ …چون چنين شود، و من با او، بگويم، و بشنوم…، آنگه بخورم، و بخسبم! ــ بدانم كه چگونه آمدهم؟ ــ و كجا ميروم؟ ــ و عواقب من، چيست؟…» (ش71). شمس، از اين «تب فلسفي»، و «بحران فكري دورهي نوجواني» خود، بعنوان «اين عشق»، عشقي كه از خواب و خوراك باز ميدارد، و نوجوان را به اعتصاب غذائي برميگمارد، و او را به عناد با خود، و لجبازي با ديگران، برميانگزد، ياد ميكند (ش70). ليكن ميبيند كه با اين وصف، در محفل اهل دل، هنوز وي را، به جد نميگيرند. و با وجود درگيري در لهيب اينچنين عشق سوزاني، آواز درميدهند كه او: ــ «هنوز خام است! ــ بگوشهئياش رها كن، تا برخود… ] به[ سوزد!، ]پخته گردد![» (ش70) اين جستجوگري، همچنان با شمس، در سراسر زندگياش همراه است. شمس، در سراسر زندگياش همراه است. شمس، هيچگاه از جستجو، براي گذشتن از تيرگي{هاي غبار، دست فرو باز نميشويد. و در حقيقت جستجوگري، بصورت مهمترين وظيفهي زندگياشت ميگردد. همهچيز او، در سايهي گمشدهجوئي او، حالتي جانبي و فرعي را بخود ميگيرد. هيچچيز ديگر ــ نه شغل، نه مقام، نه دارائي، و نه حتي تشكيل خانواده ــ براي شمس، جز جستجوگري، جز رهنموني، جز بيدارباش خفتگان، جز تحرّك بخشي به خوابزدگان، و مخالفت با هر انديشه، يا داروي تخديركننده، مانند حشيش، هدف اصلي و جدّي وي نميتواند باشد. شمس، براي خود، مقام «رسالت اجتماعي»، تكميل ناقصان، تائيد كاملان، حمايت از بينوايان، رسوائي فريبكاران، و مخالفت با ستمبارگان را، قائل است. «شمس»، را از نوجواني، به زنبيلبافي عارف ــ «ابوبكر سلّهباف تبريزي» ــ در زادگاهي ــ تبريز ــ ميسپارند. شمس، از او چيزهاي بسيار، فرا ميگيرد. ليكن به مقامي ميرسد كه درمييابد، ابوبكر سلّهباف نيز ديگر از تربيت او عاجز است. او بايد، پرورشگري بزرگتر را براي خود بيابد. و از اينرو، به سير و سفر ميپردازد، و در پي گمشدهي خود همچنان، شهر به شهر، ميگردد (2-آ). در عين «حيرت»،«احساس برتري» نيز، همچنان همواره همراه شمس است. پس از آنكه مطلوب خود را، نزد مولانا، جلالالدين مولوي مييابد، ميگويد كه: ــ «در من چيزي بود كه شيخم ] ابوبكر[، آنرا در من، نميديد، و هيچكس، نديده بود! آنچيز را…مولانا ديد!» (23-آ) «شمس» براي جستجوي خويش، رنج سفرهاي طولاني را بر خود هموار ميدارد. و در اين سفرها، به سير آفاق، و انفس، نائل ميگردد. تا جائيكه صاحبدلانش، «شمسپرنده»، و بدانديشان، «شمسآفاقي»، يعني ولگرد و غربتيش، لقب ميدهند (2-آ، 45-آ). شمس، در سفرهاي خود، به ماجراهاي تلخ و شيرين بسيار، برخورد ميكند. گرسنگي ميكشد. بخاطر امرار معاش، ميكوشد تا فعلهگي كند، ليكن به سبب ضعف بنيه، و لاغري چشمگيرش، او را به فعلهگي هم نميگيرند (ش112). بدانسان كه از بيتفاوتي انبوه مسلمانان، نسبت به گرسنگي و تنهائي خود با تأثر تمام، به ستوه ميآيد (ش194). «شمس» با آزمايشها و خطاهائي شگفت، روبرو ميشود. راستگوئي ميكند، از شهر بيرونش ميكنند (ش90). ضعف اندامش را كه زائيدهي گرسنگي و فقر است، بر وي خورده ميگيرند. دشنامش ميدهند. طويل و درازش ميخوانند. طردش ميكنند، و به وي، نهيب ميزنند كه: ــ «اي طويل، برو! تا دشنامت ندهيم!» (ش91). اگر درمي چند داشته باشد، در كاروانسراها، ميخوابد. اگر نداشته باشد، ميكوشد تا مگر به مسجدي پناه آورد، و لحظهاي چند، در خانهي خدا ــ در پناه بيپناهان ــ برآسايد! ليكن با شگفتي و اندوه فراوان، درمييابد كه خانهي خدا هم، خانهي شخصي خدا نيست. بلكه خانهاي اجارهاي است. و صاحب و خادمي ضعيفكش، بيرحم، و ظاهرپرست دارد. در برابر همهي التماسهايش كه مردي غريب است، پارهپوش گرسنهي بيخانمان را، با خشونت تمام، بيشرمانه و اهانتآميز، از خانهي خدا هم، بيرون ميافكنند! (7-آ). دگرباره، با همه اشتياقش براي «زبان فارسي» (ش174)، چون تبريزيش مييابند، پيشداورانه، زادگاهش را بر وي خورده ميگيرند، و بدون انگه بخواهند، خود او را بشناسند، و دربارهي وي حكمي جاري سازند، تنها به جرم «تبريزي بودن»، جاهلانه خرش ميخوانند (ش117). آفاقي و ولگردش ميگويند (45-آ). ديوانهاش مينامند، و مردمآزارانه، شبهنگام، بر در حجرهاش، مدفوع آدمي، فرو ميپاشند (ش60)! و نه تنها، در مسجد و در مدرسه، بلكه در خانقاه درويشانش نيز، در حين جذبهي سماع اهل دل، آزادش نميگذارند. توانگران متظاهر به درويشي، در سماع هم از آزار و اهانتش، دست فرو باز نميدارند. تحقيرگرانه و كينهتوزانه، در ميان حرفش ميدوند، به وي تنه ميزنند، و موجبات آسيب وي، و رنجش خاطر حامي او، مولانا را، فراهم ميآورند! (14-آ، 47-آ) «شمس» بارها، به زيبائي زندگي تصريح ميكند (ش86، 110). از خوش بودن و رضايت خاطر خويش، دم ميزند (ش87، 96، 114، 119). ليكن، با اين وصف، بارها نيز طعم تلخ ملالت، نوميدي، دلتنگي، تحمل مشقت، فراق، آوارگي و گرسنگي را كشيده است (ش72، 120، 127، 134، 194). و جهان را، عميقاَ پليد و پست، ديده است (ش203). در فراسوي چهرهي خويش، قلب رنج ديده و اندوهبارش، بارها، آرزوي مرگ كرده است. چنانكه روزي در برابر جنازهي نوجواني كه به اتفاق، آنرا از كنارش ميبرند، حسرتزده اظهار ميدارد كه: ــ « اين نامراد ر حسرت را كجا برند؟! …ما را ببرند كه سالها، درين حسرت، خون جگر خوريم، و آن، دست نميدهد! (44-آ). «شمس»، عليرغم بيزاري خود از «تجمل و دنياپرستي»، گاه، بخاطر پرهيز از اهانت خلق، و يا شايد بخاطر جلب قبول ايشان، و يا احياناً بخاطر پرهيز از اهانت خلق، و يا شايد بخاطر جلب قبول ايشان، و يا احياناً بخاطر مقاصدي سياسي يا انساني، ناگزير ميشود تا مگر به توانگري و تجمل، تظاهر نمايد! در عين گرسنگي، و تهيمايگي اندرونخانه، به جامهي بازرگانان درآيد، و بر در حجرهي خود، در كاروانسرا، قفل گرانقدر زند (9-آ، 12-آ). خود را، پيوسته پنهان داردو ناشناخته زندگي كند. تا جائيكه عموماً معاصران وي، همه از ناشناسي او، همه از هويت مجهول وي، شكايت سردهند (1-آ، 3-آ، 8-آ)! ادامه دارد ...
Copyright © 2005 Erfaneshams. All rights reserved. زمینه و منابع تصوف و عرفان اسلامی ما چنانکه ضمن مباحث آینده روشن خواهیم کرد بر این عقیده ایم که زمینه و سرچشمه ی عمده و اصلی پیدایش تصوف و عرفان اسلام، تعالیم مکتب اسلام است. اگر چه تأثیر تعالیم ادیان و مکاتب دیگر را نیز، مخصوصا در تکوین عرفان نظری، نادیده نمی گیریم، اما این تأثیر و تأثر، نه در آن حد است که عرفان اسلامی را مورد و محصول آن ادیان و مکاتب بدانیم. برای آنکه دیدگاه کسانی که بر خلاف ما، منشأ عرفان اسلامی را مکاتب و ادیان دیگر می دانند م، بهتر ارزیابی شود مکاتب عمده ای را که به عنوان منشأ و سرچشمه ی عرفان اسلامی کم و بیش مطرح شده اند، جداگانه مورد بررسی قرار می دهیم. در این بررسی نخست موارد تشابه، سپس زمینه های اقتباس را شناسایی کرده آنگاه با بیان اختلافات و تفاوتها به نقد و ارزیابی می پردازیم. ا ******* اینک بررسی مکتبها: مسیحیت اگر فرضا تصوف اسلامی را اقتباس و تقلیدی از یک مکتب بیگانه بدانیم، بدون شک مسیحیت و مکاتب و ادیان هندی و تعالیم افلوطین هر یک از جهتی نزدیکترین مکتب بیگانه نسبت به تصوف اسلامی خواهد بود. مسیحیت بیشتر از لحاظ تکوین قسمت عملی و ظاهری عرفان و مکاتب هند و تعالیم افلوطین از جهت تکوین عرفان نظری و جهان بینی عرفانی. تأثیر احتمالی مسیحیت را در دو جنبه می توان مطرح کرد: یکی در پیدایش عناصر اصلی تصوف و دیگری در پیدایش یک عده مسائل فرعی و جنبی. از عتاصر اصلی عرفان اسلامی که احتمالا از مسیحیت اقتباس شده باشد می توان دو عنصر را نام برد: الف_ مجاهده یعنی سخت گیری و افراط در زهد و تحقیر دنیا. ب_ عشق و محبت. و از مسائل جنبی و فرعی می توان به موارد زیر اشاره کرد: پشم پوشی و پوشش ظاهری عزلت سیاحت سکوت تجرد ذکر توکل ملاحتی گری تأسیس دیر و خانقاه این عناصر در مسیحیت، مقارن با تکوین تصوف اسلامی وجود داشته است. آیا همه ی این عناصر یا قسمتی از آنها در تعالیم اولیه و اصلی مسیحیت وجود داشته، یا آنکه به آئین مسیحیت هم از منابع و مکاتب دیگر وارد شده، بحث دیگری است. آنچه مسلم است موضوع عشق و ریاضت در مسیحیت مطرح است.«پولس» رسول در ارزش محبت می گوید: «اگر به زبانهای مردم و فرشتگان سخن گویم و محبت نداشته باشم مثل نحاس صدا دهنده و سنج فغان کننده شده ام و اگر نبوت داشته باشم و جمیع اسرار و همه ی علم را بدانم و ایمان کامل داشته باشم به حدی که کوهها را نقل کنم و محبت نداشته باشم، هیچ هستم و اگر جمیع اموال خود را صدقه دهم و بدن خود را بسپارم تا سوخته شود و محبت نداشته باشم، هیچ سودی نمی برم.» مرگولیوث مستشرق انگلیسی، میان اظهارات حارث محاسبی یکی از نخستین مؤلفان در تصوف اسلامی او میان مطالب انجیل، تشابه زیادی را مطرح می کند. اظهارات محاسبی را بر اساس نقل تذکرة الاولیاء عطار با مطالب باب پنجم از انجیل متی مقایسه می کند. این مسایل در زمینه ی اخلاق و رفتار اجتماعی است. یکی از آداب رایج در بین زاهدان مسلمان قرن دوم خود داری از خوردن غذاهای حیوانی است که از عادات راهبان و نساک مسیحی بود. حدیث ظاهرا مجعولی هم بر ضد این عادت ساخته شده است که هر چه چهل چهل روز غذاهای حیوانی نخورد به سوء اخلاق و به کمی عقل دچار خواهد شد و به این مناسبت است که مالک دینار گفته است: «ندانم که «آن چه معنی است آن سخن را که هرکه چهل روز گوشت نخورد عقل از نقصان گیرد و من بیست سال است که نخورده ام و عقل من هر روز زیادت است.» در مورد ذکر و توکل و بی اعتنایی به عقیده ی خلق در مورد خویشتن هم، در تعالیم انجیل ها مطالبی وجود دارد. در باب ششم از انجیل متی در رابطه با بی اعتنایی به خوراک و پوشاک و نیازها ی زندگی مادی چنین می خوانیم: «بنا بر این به شما می گویم از بهر خان خود اندیشه مکنید که چه خورید یا چه آشامید و نه برای بدن خود که چه بپوشد آیا جان از خوراک و بدن از پوشاک بهتر نیست؟ مرغان هوا را نظر کنید که نه می کارند و نه می دروند و نه در انبارها ذخیره می کنند و پدر آسمانی شما آنها را میپروراند آیا شما به مراتب از آنها بهتر نیستید؟ در سوسن های چمن تأمل کنید چگونه نمو می کنند. نه محنت می کشند و نه می ریسند. پس اندیشه مکنید و مگویید چه بخوریم یا چه بنوشیم، اول ملکوت خدا و عدالت او را بطلبید که این همه برای شما مزید خواهد شد پس در اندیشه ی فردا مباشید زیرا فردا اندیشه ی خود را خواهد کرد، بدی امروز برای امروز کافی است.» نیکلسن هم میل به زهد و تفکر صوفیان اسلام را اقتباسی از اعمال راهبان مسیحی می داندو نیز پوشیدن لباس پشم را تقلید و اقتباسی از راهبان مسیحی می داند. دکتر قاسم غنی در این باره می نویسد: «پشمینه پوشی یا تصوف، به طوری که قبلا گفته شد کلمه ی«صوفی» ناشی از آن است، از عادات راهبین مسیحی است که بعد در صوفیه هم شعار زهد محسوب شده است. دلق که این همه در اشعار و کتب صوفیه وارد شده همه جا به معنی لباس صوفیه است، یعنی خرقه ای که روی همه ی لباسها می پوشیده اند و ظاهرا پشمی بوده است. دلق یا ساده بوده و یا وصله داشته که در آن صورت«دلق مرقع» می گفته اند و اگر رنگ به رنگ بوده«دلق ملمع» می گفته اند. در بین صوفیه ی اسلام رنگ دلق همیشه کبود و سیاه بوده و«دلق ازرق» گفته می شده است.خرقه ی راهبان که ظاهرا در قرون اول سفید رنگ بوده در سالهای بعد سیاه رنگ بوده است.«سوکواران» که فردوسی در شاهنامه از آنها صحبت می کند، مقصود اساقفه ی نسطوریان مسیحی است که در قرن سوم به ایران پنانهنده شده اند و انها هستند که لباس پشمینه ی خشن را در روی بدن می پوشیده اند تا یک نوع ریاضتی باشد. اصطلاح صوفی و صوفیه(به صیغه ی تأنیث) که فارسی آن پشمینه پوش است به مردان و زنان این مسیحیان اطلاق می شده است.» زندگی در صومعه و خانقاه ها را هم تقلیدی از طرز زندگی راهبان مسیحی می دانند. حتی بنا به روایتی نخستین خانقاه صوفیان در رمله ی شام، به دست یکی از امرای مسیحی بنا شده است. بی تردید، سیاحت( جهان گردی بدون داشتن مقصودو حاجتی) به نشانه ی پای بند نبودن به خانه و زندگی، روزها به دور گیتی و شب ها به خشتی سر نهادن، پیش از ظهور تصوف اسلامی راه و رسم معروف راهبان مسیحی بوده است. در کتب تاریخ و تراجم ، داستان های از راهیان سیاح مسیحی ذکر شده است و حتی لباس مخصوص این راهبان سیاح، به عنوان نشانه اعراض از دنیا شناخته شده است. امیری در «حیوة الحیوان» در ذیل کلمه عقرب،داستانی از تنبه و توبه جوانی را نقل کرده و می گوید که توبه کرده، لباس لهو و خوشگذرانی را کنده، لباس سیاحان به تن کرد، این اعمال حتی پیش از ظهور اسلام معروف بوده است، به طوری که حتی در مواردی برخی از یاران پیامبر اسلام صلوات اله علیه و آله هم تحت تأثیر قداست این اعمال در آن محیط ، به چنین اعمالی تمایل نشان می دادند که به وسیله آن حضرت از اقدام ایشان جلوگیری می شد. فکر مجرد ماندن و ترک زن و فرزند هم فکر رایج و شناخته شده راهبان مسیحی بود. گویا برخی از مسیحیان برای اینکه از لحاظ زن و فرزند خاطرشان جمع باشد، دست به عمل «اختصا» زده، خود را از مردی می انداختند. در میان مسلمانان صدر اسلام نیز مواردی از این گونه تمایلات دیده می شد. چنانکه جمعی با عثمان بن مظعون قصد «اختصا» داشتند که رسول اکرم (ص) آنان را از این عمل نهی فرمود.حتی در این گونه موارد، رهبانیت مطرح می شد و حضرت می فرمودند رهبانیت در اسلام مشروع نیست و رهبانیت امت من، جهاد در راه خداست و حتی با این بیان که «اگر از راهبان مسیحی هستی به آنان ملحق شو.» مواردی دیکر از قبیل کلمات پنهانی (راز) و مکاشفات روحی و سقوط تکلیف و درجات هفتگانه سلوک تا وصول به مقام اتحاد و غیره نیز در تعالیم مسیحیت پیش از اسلام دیده می شود. در این رابطه می توان سه عامل زیر را مورد توجه قرار داد: مجاورت ومشاورت توارث نظر مساعد اسلام به مسیحیت در مورد مجاورت و معاشرت مسلمین با مسیحیان و آشنایی آنان با عقاید و آداب و رسوم مورد قبول مسیحیان، مخصوصا برخورد و آشنایی آنان با راهبان مسیحی از پیش از ظهور اسلام، اسناد و مدارک زیادی وجود دارد. جماعتی از مسیحیان به نام مرتاض و توابین و تارکین دنیا در همه جا می گشته اند و در اشعار و تواریخ دوره ی جاهلیت نام یک عده زاهد از قبیل: امیة بن ابی الصلت و صوفه برده شده و نیز تفاصیلی از عادات و اخلاق مرتاضین مسیحی باقی مانده است. در حکایاتی که از صدر اسلام برای ما باقی مانده نیز به تماس مسلمانها با راهبان مسیحی پی می بریم. انتشار اسلام د رسوریه و عراق ومصر، تماس مسلمانان را با راهبان مسیحی بیشتر کرد و بهتر از گذشته به عادات و اعمال و افکار و گفته های مسیحیان وقوف یافتند و بسیاری از آنها را پذیرفتند. به طوری که بعضی از دشمنان مسلمان صوفیه د رمقام سرزنش آنها را متشبه به راهبین مسیحی شمرده اند. حاصل آنکه مسیحیت از راه مرتاضان و فرقه های سیار راهبان مخصوصا فرقه های اهل سوریه که در اطراف در گردش بودند وغالبا از فرقه ی نسطوریه از فرق نصاری بوده اند بسیار چیز ها به صوفیه ی اسلام آموخته اند، در حالیکه تأثیر کنیسه ی مسیحیت در مسلمین بسیار محدود بوده است. و اما در مورد توارث باید گفت، در مواردی که کسانی پس از تولد و پرورش در محیط خانوادگی و اجتماعی با اعتقادات مذهبی خاص، به مذهب دیگری می گروند، امکان دارد که بدور از هر گونه تعمد و غرض ورزی جلوه هایی از فرهنگ پیشین خویشین را در آیینه ی جدید وارد سازند. ما در مراحل اولیه ی تکوین تصوف اسلامی به مواردی از وابستگی موروثی صوفیان نخستین به مسیحیت بر می خوریم. از قبیل اینکه جنید بغدادی که از پیشگامان درجه ی اول و از شخصیت های بسیار مؤثر در تکوین تصوف اسلامی است، خود از پدر و مادر مسیحی است که بعدها اسلام آورده اند و تربیت اولیه ی جنید با پدر و مادر مسیحی بوده است. به هرحال قسمت عمده ی مسلمانان، مخصوصا پس از فتح شام و مصر و عراق، کسانی بودند که از دین مسیحیت برگشته و به اسلام گرویده بودند. اما نظر مساعد اسلام نسبت به مسیحیت را می توان در موارد زیر مطرح کرد: قبول حضرت مسیح به عنوان یکی از انبیای اولوالعزم و تأکید بر تولد وی از مادری باکره و پاک و بی گناه با نفخه (دمیدن) الهی و نیز تأکید بر عدم قتل و صلب او که به اشتباه دیگری را به جای وی دار زدند و او را خداوند به آسمان برداشت. نیز تجلیل از نصاری در قرآن، به این بیان که آنان به دلیل وجود قسّیسان و راهبان، نسبت به مودّت مؤمنان، از همه نزدیک ترند و مستکبر نیستند: «و لتجدنّ اقربهم مودّت للّذین آمنواالّذین قالو انّا نصاری، ذلک بأنّ منهم قسّیسین و رهبانا" و انّهم لا یستکبرون». چون در عرف و استعمال عرب کلمه «راهب» متضمن معنی تعلیم و ارشاد معنوی بوده و«قس» بر خشوع و ورع دلالت داشته است. این آیه بر ثنا و ستایش خاصی از مسیحیان دلالت دارد. بالاخره نقل احادیث قدسی از حضرت عیسی(ع) در زمینه زهد و اخلاقیات. 1_ در مورد زهد و تحقیر دنیا و مجاهده می توان گفت که: تعبد و انصراف از خلق به حق و زهد و پرهیز، جیزی است که در اسلام نیز همانند همه ادیان دیگر، مورد تأیید و تأکید است. بنا براین دلیلی ندارد که تصوف اسلامی را از لحاظ زهد و ترک دنیا تحت تأثیر تعالیم مسیحیّت بدانیم. مسلمانان صوفی مسلک در عین اینکه شباهت هایی با راهبان مسیحی دارند، نقاط اختلاف و تمایز مهمی هم میان آن دو وجود دارد. از قبیل اینکه صوفیان و عرفای اسلام برخلاف راهبان مسیحی اکثرا" ازدواج کرده و صاحب زن و فرزند بوده اند او نیز عمل ظاهری را چندان ارج ننهاده و احیانا" تظاهر به گناه و معصیت داشته اند و بر اساس همین تظاهر به گناه، فرقه ملامتیّه پدید آمده است. همچنین عرفای اسلام بر خلاف راهبان مسیحی در برابر رفتار ناپسند دیگران بردبار بوده، پیروان مذاهب و ادیان مختلف به آسانی تحمل می کردند، و«حال» را بر قال و «درون» را بر «برون» ترجیح داده اند. باید توجه داشت که ما می گوییم تصوف اسلامی از مسیحیت برنخاسته و موجد و موجب آن آیین مسیحیت نیست،ولی هرگز منکر شباهت یا شباهت هایی میان آن دو نبوده و مدعی آن نیستیم که کوچکترین توجهی از عرفا و صوفیه اسلام به مسیحیت نبوده است. ما بر این باوریم که تأثیرپذیری بعضی از پیروان تصوف از مسیحیت،به معنی تکوین تصوف ازعناصر مسیحی نیست. همچنین ب کار رفتن برخی از اصطلاحات مسیحیت در عرفان اسلامی از قبیل «لاهوت» و «ناسوت» و توجه به حضرت عیسی و اعتقاد به بازگشت او در آخرالزمان با منصب ولایت و نبوت، نمی تواند دلیل تکوین تصوف اسلامی از تعالیم مسیحیت بوده باشد. سوال: چرا بعضى اوقات دچار اشتباه و گناه مىشویم؟ علماى اخلاق مىگویند: منشا و انگیزه گناهان، سه قوه است: قوه شهویّه، قوه غضبیّه، قوه وهمیّه . قوه شهویّه، انسان را به افراط در لذتخواهى نفسانى، مىكشاند، كه سرانجامش، غرق شدن در فحشا و زشتىها است . قوهّ غضبیّه، انسان را به ظلم، طغیان، آزار رسانى و تجاوز، وادار مىكند. قوهّ وهمیّه، برترى طلبى، انحصار جویى، تكبر و روح خودخواهى را در انسان زنده مىكند و او را به گناهان بزرگى وارد مىنماید. به این مثال توجه كنید: آب، در عین حال كه مایه حیات تمامی جانداران از انسان، حیوان و گیاه مىباشد، اگر مهار نشود به صورت سیلابی جریان مییابد و باعث نابودی حیات بشر میشود؛ بنابراین حتی این پدیده حیاتبخش نیز نیاز به سدسازی و مهار دارد و در صورتی برای بشر مفید خواهد بود كه به هنگام نیاز در كانال كنترل شده خاصی قرار گیرد و از دریچه مخصوصی، به مقدار نیاز، جریان یابد، در غیر این صورت طغیان میكند و دیوانهوار به باغها و كشتزارها و خانهها سرازیر شده و همه را ویران خواهد ساخت. در مورد انسان نیز، نیروى غضب براى دفاع و شهوت براى بقاى نسل لازم است، ولى اگر این دو غریزه بر اثر افسار گسیختگى طغیان كنند، موجب بروز جنایات ویرانگر و انحرافات جنسى و بى عفتى خواهند شد. در نتیجه اگر بخواهیم جامعه را از لوث گناه پاك سازیم، و یا وجود خویش را از آلودگى گناه، حفظ كنیم ، راهی جز كنترل و تعدیل غرایز و تمایلات نفسانى نداریم. 1- گناهشناسی: مبارزه مستقیم با گناه از طریق شناخت گناهان و تفكر در آثار و عواقب دنیوی و اخروی آنها. 2- گناهزدایی: مبارزه اساسی و غیر مستقیم با گناه از طریق مبارزه با زمینههای گناه و تقویت زمینههای صلاح. در یك نگرش كلی و كلان میتوان به این نتیجه رسید كه زمینه گناه در انسان چیزی جز ضعف شناخت و اراده نیست. اینك با طرح سوالهای كوتاه و پاسخ آنها به گشودن راه كمك مینماییم. 1. چرا باید خودمان را بشناسیم؟ چون اگر استعداد بی نهایت و ارزشهای وجودی خود را نشناسیم، هرگز حركتی نخواهیم كرد، تمام حركت تكاملی انسان بسته به نوع و عمق شناخت انسان نسبت به ارزشهای وجودی خود است. 2. چرا باید هستی را شناسایی نماییم؟ چون انسان خلاصه هستی است و با هماهنگ و همراه شدن با هستی و قرب به خدای هستی و رنگ خدایی گرفتن به كمال میرسد، اگر هستی را نشناسد نمیداند چه باید كند به عبارت دیگر انسان قانون كمال را از هستی فرا میگیرد. 3. نقش دین در زندگی انسان چیست؟ آدمی با زبان هستی آشنا نیست و نیاز به مترجم دارد. دین ترجمان هستی است و به نحو بسیار ظریفی انسان را به رنگ هستی در میآورد. تمام دین در جهت به خدا رسیدن و قرب الهی برنامهریزی شده است. 4. در نهایت دانستن سرنوشت انسان در حیات اخروی و معاد چه كمكی به انسان میكند؟ معاد و قیامت، فردای زندگی انسان است، فردایی كه باید آن را بسازد و تا ابدیت در آن بماند، باید بداند رهسپار كدام وادی و مسافر كدام اقلیم وجود است، باید برای فردای خود چه توشهای فراهم كند و چه مقدار به كار و كوشش بپردازد. ببیند با چه كسی میخواهد همراه و همنشین شود و از همین نشئه با او آشنا و همراه شود تا در قیامت با مشكل روبرو نگردد. یكی از مهمترین مراحل خودسازی، رفع زمینههای گرایش به گناه است. نقش ذكر و یاد خدا: ذکر خدا آثار مثبت فراوانی دارد. «ذکر» از آن جهت که با ذاکر اتحاد وجودی مییابد و باعث حضور خداوند در دل و جان مومن است، موجب میشود كه ذاکر خود را در محضر خدا حاضر ببیند، و از کمال قرب او بهرهمند شود. در نتیجه بر محور حیا از بسیاری از افکار پلید و اخلاق زشت و اعمال نکوهیده احتراز میکند. 1- ترك زمینه گناه: الف- كنترل چشم: امام صادق(علیه السلام) فرمود: نظر دوختن تیرى مسموم از تیرهاى ابلیس است و چه بسا نگاهى كه حسرت درازمدتى را (در دل) به ارث بگذارد.»(1) تا حد امكان انسان از حضور در مجالس مختلط یا برخورد با نامحرم پرهیز نماید. ب- كنترل گوش: باید از شنیدنىهایى كه ممكن است به حرام منجر شوند و زمینهساز حرام هستند پرهیز شود. مانند موسیقى حرام، صداى شهوت انگیز نامحرم و ... . ج- ترك همنشینی با دوستان ناباب: دوستانى كه باعث مىشوند انسان گناه را مزمزه كند، در واقع دشمن هستند و باید از آنها پرهیز كرد. از امام سجاد(علیه السلام) نقل شده: حضرت از همراهى و سخن گفتن و رفیق بودن با پنج كس را نهى فرموده: كذاب، گناهكار، بخیل، احمق و كسى كه قطع رحم كرده است.(2) 2- ترك فكر گناه: ترك زمینه گناه سهم به سزایى در ترك فكر گناه دارد. سعی نمایید فكر گناه را به یاد خدای تبدیل نمایید. 3- اشتغال به برنامه شبانهروزى: حتما باید شبانهروز خود را با برنامهریزى صحیح و متناسب وضع روحى و جسمى خود پر كنید و هیچ ساعت بیكارى نداشته باشید تا نفس شما را مشغول كند. در اوقات بیكارى وسوسههاى نفس و شیطان به سراغ انسان مىآید و او را به فكر گناه و سپس به خود گناه مىكشاند امیرالمؤمنین على(علیه السلام) فرمود: به راستى و حقیقت كه این نفس، (انسان را) پیوسته و مرتب به بدى امر مىكند در نتیجه هر كس آن را به خود واگذارد (و به كارى نگمارد) نفس او را به سمت گناهان مىكشاند.»(3) 4- روزه گرفتن: روزه گرفتن قواى حیوانى و شهوانى انسان را تضعیف مىكند اگر قواى شهوانى ضعیف گشت قهراً فكر گناه هم كم رنگ مىشود. امام جعفر صادق(علیه السلام) فرمودند: هرگاه شكم پر شود طغیان مىكند.(4) مفهومش این است اگر شكم پر نشود طغیان نمىكند و بهترین نوع جوع و گرسنگى همان روزه گرفتن است. تذكر این نكته بسیار ضرورى است كه اولاً: روزه نباید براى بدن ضررى داشته باشد وگرنه شرعا حرام است. ثانیا: براى كارهاى روزمره مخل نباشد. ثالثا: اگر نه مضر بود و نه مخل، فقط روزهاى دوشنبه و پنج شنبه باشد نه بیشتر، ولى در هر صورت اگر براى روزه گرفتن عذرى است مورد بعدى یعنى ورزش دو برابر شود. 5- ورزش: هر روز ورزش لازم است البته آن ورزشهایى باشد كه براى بدن ضررى ندارد مثل نرم دویدن و نرم طناب زدن و انجام حركتهاى كششى و اگر براى روزه گرفتن عذرى هست زمان ورزش دو برابر شود مثلاً از بیست دقیقه به چهل دقیقه افزایش یابد. - هیچ گناهی را كوچك نشمارید. - در ابتدای روز با خدای متعال شرط كنید كه گناه نكنید و در طول روز مراقب اعمال و رفتار خود باشید و در پایان روز از خویش حساب بكشید. اگر از عملكرد خویش راضی بودید، خدای را شكر گویید و در صورتی كه راضی نبودید، بر خویش سخت بگیرید. - بدانید كه همواره در محضر خدای بزرگ هستید، او بر سراسر وجود شما اشراف دارد و از ظاهر و باطن شما آگاه است. - اعمال و عادات نیكو را جایگزین رفتار ناپسند نمایید؛ مانند شركت دائمی در نماز جماعت، نماز شب و دعا. قرآن كریم میفرماید: خوبیها سرانجام، میدان را بر بدیها تنگ خواهد كرد و آنها را از بین خواهد برد. (6) - مطالعه پیرامون زندگی پارسایان و زاهدان و مطالعه كتب اخلاقی را فراموش نكنید. پرسش و پاسخ از قرآن درباره امام زمان باز شب و روز جمعه ای دیگر از راه رسید ودل ما یاد بهار انتظار کرده است و تمنای حضور تو بار دیگر در جانمان شعله می کشد و عقلمان با پرسش های آخر الزمانی سرخ می گردد ولی پاسخ جز از ناب ترین سرچشمه ها نجوییم یعنی قرآن.اینک این سوالات ما و پاسخ های کتاب الهی! سؤال اول: 1- در سوره قدر خداوند می فرماید: «تنزل الملائکه والروح فیها بإذن ربهم من کل أمر ». تنزل فعل مضارع است و دلالت بر استمرار می نماید. یعنی در هر سال، شب قدر ملائک و روح به زمین نزول می فرمایند. در دوران رسول الله صلی الله علیه وآله به شخص پیامبر نازل می شدند. و در هر عصری باید کسی هم شأن پیامبر باشد تا بر او نازل شوند. و الان تنها شخصی که هم شأن پیامبر صلی الله علیه وآله است امام زمان علیه السلام است. 2- خداوند در قرآن درباره مزد و اجر رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله می فرماید: «قل لا أسئلکم أجرا إلا الموده فی القربی ». به دلیل عقلی، دادن اجر رسالت پیامبر در همه زمانها بر همه واجب است. پس چون مزد رسالت پیامبر «موده فی القربی» است پس باید «فی القربی»رسول الله صلی الله علیه وآله در هر عصری باشند تا مردم با مودت به ایشان اجر رسالت را بدهند. و «فی القربی» الان امام زمان علیه السلام می باشند. سؤال دوم: چگونه زنده ماندن امام زمان علیه السلام تاکنون امکان دارد؟ 1- خداوند در مورد حضرت یونس علیه السلام می فرماید: «فلولا أنه کان من المسبحین للبث فی بطنه الی یوم یبعثون ». اگر یونس از تسبیح کنندگان نبود در شکم ماهی تا قیامت می ماند. وقتی خداوند می تواند یونس را تا قیامت در شکم ماهی زنده نگه دارد، زنده نگهداشتن امام زمان علیه السلام نیز برای او امری ممکن است. 2- اصحاب کهف سیصدونه سال در غار زنده ماندند «ولبثوا فی کهفهم ثلاث مأته سنین و أزدادوا تسعا ». سؤال سوم: وظیفه ما در قبال امام زمان علیه السلام چیست؟ خداوند می فرماید: «قل لا أسئلکم أجرا إلا الموده فی القربی ». برای مزد رسالت به «فی القربی» (که امام زمان علیه السلام است) مودت کنید. مودت نیاز به معرفت دارد و مودت یعنی محبت همراه با اطاعت. پس الان در قبال امام زمان علیه السلام باید هم معرفت کسب کرده و آن حضرت را بشناسیم و هم از آن حضرت اطاعت کنیم. سؤال چهارم: آیا امام زمان علیه السلام از ما خبر دارد؟ بله، به تمام اعمال شما نظارت داشته و اعمال شما را می بیند. خداوند می فرماید: «و قل إعملوا فسیری الله أعمالکم و رسوله و المؤمنون و ستردون إلی عالم الغیب و الشهاده فینبئکم بما کنتم تعملون ». سؤال پنجم: چگونه می توان یار امام زمان شد؟ با تقوی، چون بهترین و بالاترین معیار که به انسان ارزش می دهد و انسان لیاقت یاوری امام زمان علیه السلام را پیدا می کند تقواست:«إن أکرمکم عندالله أتقیکم ». تقوا سبب بزرگی انسان شده و امکان می دهد که انسان تکیه بر جای بزرگان زند. سؤال ششم: الف- دانش و بینش: یار امام زمان علیه السلام باید دانش و بینش الهی داشته باشد تا در تصمیم گیری ها و عمل دچار خطا نشود. حق را از باطل تشخیص دهد. و این را با تقوی بدست خواهد آورد، زیرا با تقوا موانع فهم و درک و علم و دانش را کنار زده و با دانش درونی و باطنی نگاه می کند. خداوند می فرماید:«إتقوا الله و یعلمکم الله ». ب) بصیرت و بینش: بصیرتی که با چشم باطن ببیند و با گوش باطن بشنود. با ملائک الهی در ارتباط باشد. اهل حق و باطل را بشناسد تا دچار انحطاط فکری و اخلاقی و روحی نشود. و این بصیرت نیز با تقوا بدست می آید. خداوند می فرماید:«إن تتقوا الله یجعل لکم فرقانا ». فرقان یعنی نیرو و توانی که با آن حق را از باطل جدا کنید. به برکت این تقوا انسان، شیطان شناس نیز می شود. دشمن را هم می شناسد. ج) بیداری: هوشیاری و بیداری؛ تا هروقت شیاطین برای گول زدن آمدند، بیدار شود، دام ابلیس را بشناسد و از شیطان فرار کند. چون انسان خواب و چشم بسته سریع در چاه می افتد. و این هم با تقوا ممکن است. «إن الذین التقوا إذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا فإذاهم مبصرون ». سؤال هفتم: چگونه بعد از ظهور و در حکومت مهدوی برکات زیاد می شود، محصولات رونق می یابد، مشکلات مردم حل می شود و...؟ چون حکومت امام زمان علیه السلام حکومت تقوا است، آثار تقوی هم ظاهر می شود. و من جمله آثار تقوا نزول برکات از آسمان و باز شدن درهای برکت از زمین و آسمان است که حل مشکلات مردم و روزی فراوان نیز بدنبال آن است «ولو أن أهل القری آمنوا و التقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الأرض » «و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب » «و من یتق الله یجعل له من أمره یسرا ». سؤال هشتم: ویژگیهای یاران امام زمان علیه السلام چیست؟ خداوند می فرماید: «إن الأرض یرثها عبادی الصالحون ». یعنی زمین را بندگان صالح من به ارث می برند. پس وارثان زمین که امام زمان علیه السلام و یاران ایشان هستند دو ویژگی دارند: 1-عبادالله اند 2- صالحین اند. حال به ویژگیهای بندگان صالح خدا اشاره می کنیم: 1- متواضع اند: «عباد الرحمن الذین یمشون علی الأرض هونا » 2- دارای بینش صحیح هستند، زیرا غرور در قلب و عقل آنان نفوذ نکرده است 3- اهل پرورش جاهلان جامعه اند، «وإذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما » 4- اهل طاعت و سجده و قیامند، «و الذین یبیتون ربهم سجدا و قیاما » 5- خود را آلوده به گناه که منجر به ورود به جهنم می شود نمی کنند، «والذین یقولون ربنا أصرف عنا عذاب جهنم » 6- اهل اعتدالند، «إذا أنفقوا لم تسرفوا و لم یقتروا » 7- موحدند و غیر خدا را نمی خوانند، «لا یدعون مع الله الها آخر » 8- به جان انسانها احترام می گذارند، «ولایقتلون النفس التی حرم الله إلا بالحق » 9- پاکدامنند، «ولایزنون » 10- دنبال پاکسازی روان خویش اند، «و من تاب و عمل صالحا » 11- جبران کننده عقب ماندگیها و پرکننده خلأ ها هستند، «إلا من تاب و آمن و عمل صالحا » 12- حتی مرتکب مقدمات گناه هم نمی شوند و در مجالس گناه هم شرکت نمی کنند، «و إذا مروا باللغو مروا کراما » 13- کلامشان صحیح است، «و الذین لا یشهدون الزو » 14- اهل لغو نیستند، « و إذا مروا باللغو مروا کراما » 15- پرورش دهنده نسل سالم و مفیدند، «هب لنا من أزواجنا و ذریاتنا قره أعین » 16- امام دیگرانند، «و جعلنا للمتقین إماما » 17- به گزین اند. کلام را گوش می دهند و از بهترین آن پیروی می نمایند، «فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون أحسنه » 18- ایمان دارند، «قل یا عباد الذین آمنوا إتقوا ربکم » 19- بنده خدای متعال هستند و امور خود را واگذار به خدای متعال می نمایند، بنده شهرت و پول و زر و زور و دنیا نیستند، «ثم یقول للناس کونوا عبادا لی من دون الله » 20- شیطان را به زانو در آورده اند، «ولأغوینهم أجمعین إلا عبادک منهم المخلصین » 21- ویژگیهای صالحین را دارند یعنی صددرصد اعمالشان صالح است، «والذین آمنوا و عملوا الصالحات لندخلنهم فی الصالحین » 22- امر ازدواج برای جوانان را تسهیل می کنند، «و أنکحوا الأیامی منکم و الصالحین من عبادکم و إمائکم » 23- در کار خیر از همدیگر سبقت می گیرند، «و یسارعون فی الخیرات و أولئک من الصالحین » سؤال نهم: ازدواج در حکومت مهدوی چگونه است؟ امام زمان علیه السلام و یارانش دو ویژگی دارند: 1-عباد خدا هستند 2- صالحین هستند «إن الأرض یرثها عبادی الصالحون ». یک نمونه از ازدواج صالحین را خداوند در قرآن ذکر می کند که ازدواج دختر شعیب با حضرت موسی است، «قال إنی أرید أن أنکحک أحدی إبنتی ها تین » (اول شعیب موسی را شناخت، سپس درخواست ازدواج را داد). از این آیه می توان فهمید که: 1- تا داماد را نشناختید اجازه خواستگاری ندهید. اول شناخت بعد اقدام 2- ویژگیهای داماد در آیه دو چیز ذکر شده است: 1- قوی 2- امین. این دو مهم است 3- اگر پیشنهاد از طرف خانواده دختر باشد اشکال ندارد 4- بعضی خانواده ها چند دختر دارند، اگر برای دختر دوم یا سوم خواستگاری آمد و دختر اولی ازدواج نکرده بود مانع نشوید 5- قبل از ازدواج، دختر و پسر همدیگر را ببینند 6- مهریه باید چند ویژگی داشته باشد. الف) سودآوری اقتصادی داشته باشد. لذا حضرت شعیب علیه السلام هشت سال چوپانی را مطرح نمود ب) مهریه معنوی باشد. حضرت شعیب فرمودند هشت حج ج) مهریه را کم مطرح کنند، تا داماد زیاد کند. این در زیاد شدن محبت بین دختر و پسر مؤثر است د) مهریه نقد به عروس داده شود 7- پدر دختر سختگیری نکند 8- خانواده ها به هم اعتماد داشته باشند سؤال دهم: ویژگیهای امام زمان علیه السلام در قرآن چیست؟ پاسخ قرآن کریم: 1- معصوم است، «إنما یریدالله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت و یطهرکم تطهیرا» 2- اولی الامر است، «أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولی الأمر منکم» 3- اطاعت از او، راه خداست، «قل ما أسئلکم علیه من أجر إلا من شاء أن یتخذ الی ربه سبیلا» « قل ما أسئلکم أجرا إلا الموده فی القربی». از جمع دو آیه معلوم می شود «سبیل رب» همان « موده فی القربی» است. مصاحبه با قرآن درباره امام زمان عليه السلام باز شب و روز جمعه اي ديگر از راه رسيد ودل ما ياد بهار انتظار کرده است وتمناي حضور تو بار ديگر در جانمان شعله مي کشد و عقلمان با پرسش هاي آخر الزماني سرخ مي گردد ولي پاسخ جز از ناب ترين سرچشمه ها نجوييم يعني قرآن.اينگ سوالات ما وپاسخ هاي کتاب الهي! سؤال اول: دليل و آيه اي بر وجود امام زمان عليه السلام را بيان فرماييد. 2- خداوند در قرآن درباره مزد و اجر رسالت پيامبر اکرم صلي الله عليه وآله مي فرمايد: «قل لا أسئلکم أجرا إلا الموده في القربي ». به دليل عقلي، دادن اجر رسالت پيامبر در همه زمانها بر همه واجب است. پس چون مزد رسالت پيامبر «موده في القربي» است پس بايد «في القربي»رسول الله صلي الله عليه وآله در هر عصري باشند تا مردم با مودت به ايشان اجر رسالت را بدهند. و «في القربي» الان امام زمان عليه السلام مي باشند. سؤال دوم: چگونه زنده ماندن امام زمان عليه السلام تاکنون امکان دارد؟ 2- اصحاب کهف سيصدونه سال در غار زنده ماندند «ولبثوا في کهفهم ثلاث مأته سنين و أزدادوا تسعا ». سؤال سوم: وظيفه ما در قبال امام زمان عليه السلام چيست؟ سؤال چهارم: آيا امام زمان عليه السلام از ما خبر دارد؟ سؤال پنجم: چگونه مي توان يار امام زمان شد سؤال ششم:چند نمونه از نيازهاي ياران امام زمان عليه السلام را بيان کرده و چگونه بايد کسب کرد؟ ب) بصيرت و بينش: بصيرتي که با چشم باطن ببيند و با گوش باطن بشنود. با ملائک الهي در ارتباط باشد. اهل حق و باطل را بشناسد تا دچار انحطاط فکري و اخلاقي و روحي نشود. و اين بصيرت نيز با تقوا بدست مي آيد. خداوند مي فرمايد:«إن تتقوا الله يجعل لکم فرقانا ». فرقان يعني نيرو و تواني که با آن حق را از باطل جدا کنيد. به برکت اين تقوا انسان، شيطان شناس نيز مي شود. دشمن را هم مي شناسد. ج) بيداري: هوشياري و بيداري؛ تا هروقت شياطين براي گول زدن آمدند، بيدار شود، دام ابليس را بشناسد و از شيطان فرار کند. چون انسان خواب و چشم بسته سريع در چاه مي افتد. و اين هم با تقوا ممکن است. «إن الذين التقوا إذا مسهم طائف من الشيطان تذکروا فإذاهم مبصرون ». سؤال هفتم: چگونه بعد از ظهور و در حکومت مهدوي برکات زياد مي شود، محصولات رونق مي يابد، مشکلات مردم حل مي شود و...؟ سؤال هشتم: ويژگيهاي ياران امام زمان عليه السلام چيست؟ 1- متواضع اند: «عباد الرحمن الذين يمشون علي الأرض هونا » 2- داراي بينش صحيح هستند، زيرا غرور در قلب و عقل آنان نفوذ نکرده است 3- اهل پرورش جاهلان جامعه اند، «وإذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما » 4- اهل طاعت و سجده و قيامند، «و الذين يبيتون ربهم سجدا و قياما » 5- خود را آلوده به گناه که منجر به ورود به جهنم مي شود نمي کنند، «والذين يقولون ربنا أصرف عنا عذاب جهنم » 6- اهل اعتدالند، «إذا أنفقوا لم تسرفوا و لم يقتروا » 7- موحدند و غير خدا را نمي خوانند، «لا يدعون مع الله الها آخر » 8- به جان انسانها احترام مي گذارند، «ولايقتلون النفس التي حرم الله إلا بالحق » 9- پاکدامنند، «ولايزنون » 10- دنبال پاکسازي روان خويش اند، «و من تاب و عمل صالحا » 11- جبران کننده عقب ماندگيها و پرکننده خلأ ها هستند، «إلا من تاب و آمن و عمل صالحا » 12- حتي مرتکب مقدمات گناه هم نمي شوند و در مجالس گناه هم شرکت نمي کنند، «و إذا مروا باللغو مروا کراما » 13- کلامشان صحيح است، «و الذين لا يشهدون الزو » 14- اهل لغو نيستند، « و إذا مروا باللغو مروا کراما » 15- پرورش دهنده نسل سالم و مفيدند، «هب لنا من أزواجنا و ذرياتنا قره أعين » 16- امام ديگرانند، «و جعلنا للمتقين إماما » 17- به گزين اند. کلام را گوش مي دهند و از بهترين آن پيروي مي نمايند، «فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون أحسنه » 18- ايمان دارند، «قل يا عباد الذين آمنوا إتقوا ربکم » 19- بنده خداي متعال هستند و امور خود را واگذار به خداي متعال مي نمايند، بنده شهرت و پول و زر و زور و دنيا نيستند، «ثم يقول للناس کونوا عبادا لي من دون الله » 20- شيطان را به زانو در آورده اند، «ولأغوينهم أجمعين إلا عبادک منهم المخلصين » 21- ويژگيهاي صالحين را دارند يعني صددرصد اعمالشان صالح است، «والذين آمنوا و عملوا الصالحات لندخلنهم في الصالحين » 22- امر ازدواج براي جوانان را تسهيل مي کنند، «و أنکحوا الأيامي منکم و الصالحين من عبادکم و إمائکم » 23- در کار خير از همديگر سبقت مي گيرند، «و يسارعون في الخيرات و أولئک من الصالحين » سؤال نهم: ازدواج در حکومت مهدوي چگونه است؟ 1- تا داماد را نشناختيد اجازه خواستگاري ندهيد. اول شناخت بعد اقدام 2- ويژگيهاي داماد در آيه دو چيز ذکر شده است: 1- قوي 2- امين. اين دو مهم است 3- اگر پيشنهاد از طرف خانواده دختر باشد اشکال ندارد 4- بعضي خانواده ها چند دختر دارند، اگر براي دختر دوم يا سوم خواستگاري آمد و دختر اولي ازدواج نکرده بود مانع نشويد 5- قبل از ازدواج، دختر و پسر همديگر را ببينند 6- مهريه بايد چند ويژگي داشته باشد. الف) سودآوري اقتصادي داشته باشد. لذا حضرت شعيب عليه السلام هشت سال چوپاني را مطرح نمود ب) مهريه معنوي باشد. حضرت شعيب فرمودند هشت حج ج) مهريه را کم مطرح کنند، تا داماد زياد کند. اين در زياد شدن محبت بين دختر و پسر مؤثر است د) مهريه نقد به عروس داده شود 7- پدر دختر سختگيري نکند 8- خانواده ها به هم اعتماد داشته باشند سؤال دهم: ويژگيهاي امام زمان عليه السلام در قرآن چيست؟ 1- معصوم است، «إنما يريدالله ليذهب عنکم الرجس أهل البيت و يطهرکم تطهيرا» 2- اولي الامر است، «أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أولي الأمر منکم» 3- اطاعت از او، راه خداست، «قل ما أسئلکم عليه من أجر إلا من شاء أن يتخذ الي ربه سبيلا» « قل ما أسئلکم أجرا إلا الموده في القربي». از جمع دو آيه معلوم مي شود «سبيل رب» همان « موده في القربي» است. سؤال يازدهم: الگوهايي را معرفي نمائيد. تمام انبياء عبادالصالحين اند. یادش بخیر! بچه که بودم، به اقتضای عالم کودکی هر گاه شیطنتی از من سر می زد، مادر بزرگم (عمر همه مادر یزرگها مستدام) از روی اعتقاد می گفت بچه جان! اینقدر شر به پا نکن! عاقل باش! چوب خدا بی صداست، دیر و زود عقوبتش دامنت رو می گیره. آن کودک شرور البته مادر بزرگ بیچاره را اندکی دست می انداخت و به خنده می گفت: « مادر بزرگ! خدا که آقا معلم نیست که چوب داشته باشه.» آن روز اگر چه به اقتضای خردی و خامی، عمق این سخن حکیمانه را در نمی یافتم، امروز اما می دانم چرا چوب خدا بی صداست؟ بگذارید دریافتم را اندکی بسط یافته تر به محضر عزیزتان عرضه بدارم: یکی از سنتهای مرموز و در عین حال حکیمانه الهی که عموما حالتی بی خبرانه دارد و به تعبیر امروزی تر، "چراغ خاموش"، در کمین ما انسانها نشسته است، سنت مخوف و اجتناب ناپذیر"استدراج" است. نکته درخور توجه اینکه نباید سرخوشانه کلاه شادی به آسمان افکنده گمان بریم که چون در جرگه این هر دو گروه نیستیم پس از لهیب عذاب الهی ایمنیم. استدراج ( از ماده د-ر-ج) در جایی کاربرد دارد که بخواهند کسی را درجه به درجه و گام به گام به سمت و سویی بالا برند یا پایین آورند. بنابراین در مفهوم استدراج، صعود پلکانی یا سقوط تدریجی هر دو مندرج است. اما در اصطلاح قرآن، استدراج، یکی از سنتهای لایتغیر وفراگیر الهی است که بر اثر نافرمانی و اصرار انسان بر گناه، وی به تدریج به ورطه هلاکت و پرتگاه سقوط کشانده می شود. توضیح بیشتر اینکه هر انسانی آنگاه كه دامن خود را به گناه می آلاید یکی از حالتهای سه گانه زیر را دارد: - یا ناآگاهانه در دام گناه افتاده است که در این صورت با اندک تعقل از خواب غفلت بیدار شده و باز می گردد. - خداوند خود گناهکار ناآگاه را با نواختن تازیانه بلا بیدار ساخته و بازمی گرداند. -احتمال سوم این که گناه آلوده استحقاق هیچیک از این دو را ندارد بلکه خداوند درهای سعادتش را با گشودن درهای نعمت بر او می بندد و این عین استدراج است. محدوده و ابعاد استدراج: در سنت استدراج، عقوبت الهی دامن سه گروه از انسانها را خواهد گرفت. 1- تکذیب کنندگان: وَالَّذِینَ كَذَّبُوا بِآیاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیثُ لَا یعْلَمُونَ«182» و آنها که آیات ما را تکذیب کردند، به تدریج از جائی که نمیدانند، گرفتار مجازاتشان خواهیم کرد. «اعراف/182» 2- کافران: (فَلَا تُعْجِبْكَ أَمْوَالُهُمْ وَلَا أَوْلَادُهُمْ إِنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیعَذِّبَهُمْ بِهَا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَتَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَهُمْ كَافِرُونَ«توبه/55» تذکــــــــــــــــــــــــــــــــر مهم: نکته درخور توجه اینکه نباید سرخوشانه کلاه شادی به آسمان افکنده گمان بریم که چون در جرگه این هر دو گروه نیستیم پس از لهیب عذاب الهی ایمنیم. چنین انگاره ای خیالی باطل بیش نیست چه آنکه مکذبان خود دارای مراتبی متعددند از منکران معاند گرفته تا مومنان غیر عامل. مرتبه دیگری نیز وجود دارد وآن مومنانی هستند که خلاف عقاید رفتار می کنند. حتما کریمه شریفه زیر را از نظر گذرانده اید: وَمَا یؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَهُمْ مُشْرِكُونَ«یوسف/106» آری! ای بسا مومنانی که از ایمان دم می زنند اما جامه شرک و الحاد بر تن دارند. 3- غافلان و فراموش کاران فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنَا عَلَیهِمْ أَبْوَابَ كُلِّ شَیءٍ حَتَّى إِذَا فَرِحُوا بِمَا أُوتُوا أَخَذْنَاهُمْ بَغْتَةً فَإِذَا هُمْ مُبْلِسُونَ«الأنعام/44»
اما چگونگی استدراج: چنانکه گذشت فرایند و مکانیزم این سنت خداوندی دو جنبه دارد: اولا: تدریجی است؛(وسنستدرجهم) ثانیا: ناهشیارانه است؛(من حیث لا یعلمون) وفور نعمات و انواع برخورداریهای مادی براى کافران و مکذّبان در حقیقت زمینه و مقدمه ای است که ایشان را به تدریج وغافلانه به سوی عذاب الهی سوق می دهد. در برخی از آیات، این سنت مهلک به عنوان "کید شکست ناپذیرالهی" خوانده شده است.(قلم/45) سر اینکه از استدراج تعبیر به "کید" شده است این است که "استدراج" همچون "کید" که عملی پنهانی است، عذابی نهانی است. در اصطلاح قرآن، استدراج، یکی از سنتهای لایتغیر وفراگیر الهی است که بر اثر نافرمانی و اصرار انسان بر گناه، وی به تدریج به ورطه هلاکت و پرتگاه سقوط کشانده می شود. سنت خاموش استدراج چنان فراگیر و تهدید کننده است که حتی اولیای الهی نیزهمواره از ابتلاء به آن بیم داشته با زاری و تضرع به درگاه خدا پناه می بردند چنانکه در دعای عرفه می خوانیم: اللهم لا تمکربی و لا تستدرجنی(دعای عرفه) خدایا مرا مشمول مکر خود قرار مده و استدراجم مکن. آری! هیچگاه نباید از خود مطمئن بود و از کید الهی ایمن. به گمانم اینک شما هم دریافته اید که چرا می گویند:"چوب خدا بی صداست" اما مهمتر ازهمه اینکه: چه فرایند پیش گیرانه ای را باید به کار بندیم تا چوب خدا برای نوازش سر و اندام ما بالا نرود. اگر عمری بود و توفیقی دوباره، ان شاءالله، راز این معما را در نوبت آینده برایتان خواهم گشود. از امیرالمومنین (علیه السلام ) روایت شده كه فرمودند: كلمه مباركه ((بسم الله الرحمن الرحیم )) او تصميم گرفت به اين مخلوق کوچک کمک کند.با استفاده از قيچي شکاف را پهن تر کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد ، اما بدنش کوچک و بال هايش چروکيده بود ! مرد به پروانه همچنان زل زده بود . انتظار داشت پروانه براي محافظت از بدنش بال هايش را باز کند. اما اين طور نشد. در حقيقت پروانه مجبور بود باقي عمرش را روي زمين بخزد، و نمي توانست پرواز کند.
مرد مهربان پي نبرد که خدا محدوديت را براي پيله و تلاش براي خروج را براي پروانه بوجود آورده. به اين صورت که مايع خاصي از بدنش ترشح مي شود که او را قادر به پرواز مي کند. بعضي اوقات تلاش و کوشش چيزي است که بايد انجام دهيم. اگر خدا آسودگي بدون هيچگونه سختي را براي ما مهيا کرده بود در اين صورت: فلج مي شديم و نمي توانستيم نيرومند شويم و پرواز کنيم دلم از شوق حرم می گیرد مثل یک قرن شب تاریک است دو سه روزی که دلم می گیرد مثل این است که دارد کم کم هستی ام رنگ عدم می گیرد دسته ی سینه زنی در دل من نوحه می خواند و دم می گیرد گریه ام یعنی باران بهار ! هم می گیرد و هم نمی گیرد ! بس که دلتنگی من بسیار است دلم از وسعت کم می گیرد لشکر عشق حرم را به خدا به خود عشق قسم می گیرد قیصر امین پور
سخن شمس: آئينهي شخصيت او
شمس: پرخاشگر مهربان
شمس: دشمن تقليد
شمس: سنتشكن، انقلابي مستمر
شمس: واژگونگر ارزشها
نفيگري ــ نيهيليسم مثبت شمس
شمس: ميزبان بزم خدا
شمس: كودك استثنائي
شمس، در تب بلوغ
شمس: آوارهاي در جستجوي گمشده!
این سایت متعلق به هیچ گروه خاصی نبوده و کلیه حقوق مادی و معنوی آن محفوظ میباشد .
info@erfaneshams.com
چه كنم گناه نكنم؟!

حل مشكل:
دستور العمل:

چند توصیه:




سنت مرموز خدا در کمین انسانها

كلمه ((بسم الله )) فاتقه للمر توق و مسهله للوعور و مجنه للشرور و شفاء لما فى الصدور و امان لیوم النشور.
1- گشایش هر امر بسته
2- آسان كننده هر دشوارى
3- سپر نگهدارنده
4- شفاء كدورت سینه ها است
5- و امان است از ناراحتى هاى روز محشر


برخي آنرا <تالار گفتمان> مينامند و اكثرا آنرا بهنام <چت روم> ميشناسند، مثبت است يا منفي، سازنده است يا مخرب، مفيد است يا مضر، هنوز اين موضوع به بحثهاي تخصصي و كارشناسي راه نيافته است.
از جمله نکات مهمي که افراد را به سمت چت روم ها مي کشاند نيازهاي افراد به دوستي و برقراري ارتباط اجتماعي به هر شكل و عنواني است كه اينترنت ميتواند پاسخگوي اين نياز باشد؛ اينترنت به فرد كمك ميكند تا شناخته نشود يعني فرد ميتواند در وراي اين فناوري بدون اينكه هويت وي فاش شود به هر كاري دست بزند؛ بنابراين آزادي زياد بدون داشتن مسئوليت را تجربه ميكند.
چترومها تكنيكها و امكاناتي را در اختيار افراد ميگذارند كه به آنها امكان ميدهد تا تصويري مطلوب و قابل پذيرش از خود ارائه كنند. كاربران ممكن است در چترومها توصيف مجازياي از ويژگيهاي رفتاري و شخصيتي خود ارائه دهند كه با ويژگيهاي واقعي آنها تفاوت بنيادي داشته باشد. افراد حتي اين امكان را دارند كه جنسيت، طبقه اجتماعى، تحصيلات، محل زندگى، شغل، درآمد و ساير مشخصات خود را خلاف واقع شرح دهند.
كاربران به واسطه گمنامى در چترومها به بازي نقش و خودافشايي پرداخته و با بيان آنچه كه در دنياي واقعي امكان بازگو كردنش را ندارند، زمينه برقراري ارتباط در محيط مجازي را براي شكلگيري روابط صميمانه آماده ميسازند.جوانان و نوجوانان به لحاظ اجتماعي، عاطفي و جنسيتي نياز به برقراري ارتباط دارند؛ اينترنت ميتواند اين امكان را براي پر كردن خلاء عاطفي اين افراد فراهم كند.
با توجه به اينكه امكان ازدواج و برقراري رابطه سالم در جامعه مشكل است يك نوجوان و جوان به راحتي نميتواند با فرد موردعلاقه خود صحبت كند يا نياز خود را مطرح كند بنابراين ميتوان گفت، عوامل موثر بر اين مسئله يعني نياز، دسترسي به اينترنت، تبليغات منفي و سايتهاي مستهجن ،شرايط و تصاوير غيراخلاقي ميتوانند به اين مسئله دامن بزنند؛ جوانان علاوه بر نياز اجتماعي شدن، در آستانه بلوغ نيازهاي جنسيشان نيز فعال ميشود.
و ترويج بيش از اندازه مسائل جنسي در چت رومها و سايتهاي موجود به صورت عکس و يا فيلم در اينترنت ممکن است فرد را بيش از پپيش تحت تاثير خود قرار دهد. همانقدر که يک آگهي تبليغاتي 30 ثانيه اي مي تواند نظر ما را در مورد خريد يک نوشيدني تغيير دهد، مشاهده تصاوير محرک جنسي نيز مي تواند ارزش ها و نگرش هاي جوانان را به طور کلي دگرگون سازد.
عکس ها، فيلم ها، مجلات، بازي هاي کامپيوتري، و پورنوگرافي در اينترنت که تجاوز و غيرانساني شدن جنس مؤنث را در صحنه هاي مستهجن به تصوير مي کشد، ابزاري قدرتمند در تغيير شکل دادن نگرش ها و آگاهي هاي جوان از رابطه جنسي مي باشد. حداقل تاثيري که اين امر مي تواند بر روي جوانان بگذارد، تغييرات فاحش در شيوه نگرش و رفتار آنهاست که اين امر با مشاهده تصاوير محرک جنسي تسريع خواهد شد.
در طول رشد جوانان و نوجوانان، يکي از دوره هاي حياتي رشد وجود دارد که ذهن او را براي انجام فعاليت هاي جنسي برنامه ريزي مي کند. در اين مرحله به نظر مي رسد که ذهن جوان براي مسائل مربوط به رابطه جنسي و اينکه جذب چه افرادي شود، برنامه ريزي ميشود. قرار گرفتن در روابط نرمال، جهت گيري سالم جنسي را به جوان القا مي کند، اما اگر جوان در اين دوران با جنس مخالف خود و يا حتي موافق به صحبت در اين امور و خود ارضايي بپردازد و يا با تصاوير محرک جنسي تحريک شود، دچار انحرافات جنسي ميشود و جهت گيري هاي او نسبت به مسائل جنسي تا ابد در ذهنش به صورت تحريف شده حک مي شود. به طوري که ماکروسافت به علت سوء استفاده از كودكان و هرزه نگاري در چت رومهاي MSN از چهاردهم اكتبر , بسياري از چت رومها را تعطيل کرد.
از مشکلات ديگر جوانان ما اين است که متأسفانه ما نتوانستهايم به خوبي فرهنگ خود را به نوجوانان و جوانان عرضه و آنطور كه متناسب با نياز و درك علايق جوانان باشد معرفي كنيم از طرفي عواملي همچون فشارهاي اقتصادي مشكلات خانوادگي، بيكاري، فقدان برنامه مناسب براي پر كردن اوقات فراغت، نبودن تفريحات سالم، عدم امكان ازدواج، فشار گروههاي همسال ميتواند به گرايش نوجوانان به اينترنت و ورود به چت رومها موثر باشد.
به دليل دسترسي آسان به اينترنت و شناخته نشدن فرد و مخفي ماندن هويت واقعي وي، تنوع در ارتباطات، عدم نياز به سرمايهگذاري، نداشتن ريسك در اين زمينه، گرايش به اينترنت و چت رو مها بيش از پيش در ميان نوجوانان و جوانان ديده ميشود.
ما(خانواده ها) بايد تلاش كنيم و اگر دير بجنبيم، دير جنيدن ما خلايي ايجاد ميكند كه وسايل ارتباط جمعي به سرعت آن را پر ميكنند. بايد فضايي ايجاد كنيم كه نوجوانان احساس كند، تحت هر شرايطي ما تكيه گاهي قابل اعتماد او هستيم، تكيه گاهي دلسوز كه ميتواند به او رو كند. اگر چنين نشود، شخص ثالثي در چت رومهاي شبكه جهاني اينترنت منتظر آنها خواهد بود.
عواملي که باعث استفاده ي جوانان از چت روم ها مي شود:
بيشتر افرادي كه از نظر روحي افسرده بوده و به حالات پريشاني دچارند بيش از ديگران به چت معتاد ميشوند.
فرار از واقعيت و گريز از دنياي واقعي و ارتباط آسان از طريق صفحات رايانه و سايتهاي اينترنتي، چت و اتاقهاي گفتوگو به مكاني براي تبادل افكار قشر جوان جامعه تبديل شده است.
در بسياري از موارد كاربران اينترنت، نام، شغل، جنس و سن خود را مخفي نگه ميدارند، انسانهاي منزوي وقتي در زندگي واقعي احساس امنيت نميکنند از طريق اين رسانه راه نجاتي براي خود ايجاد ميكنند.اينترنت فضايي است كه جوانان ما براي ايفاي نقش فرصت پيدا كردهاند و امكان خصوصي بودن آن به گسترش آن در بين جوانان دامن زده است.
به نظر اين جوانان، اينترنت جانشين فضاي عمومي خواهد شد كه دست آنها در اغلب امور باز خواهد شد و به كاربران اجازه مشاركت بيشتري در سطح جامعه ميدهد.
معايب:
* چت روم دنياي است كه افراد قادرند در آن هويت خويش را پنهان كنند كه نتيجه آن مهار اخلاقي و اجتماعي در دنياي سايبر است. بواسطه اينكه هويت افراد در چترومها پنهان است، روابط ايجاد شده، ميتواند موجب ايجاد سوءتفاهم و در نتيجه ضربه عاطفي شود. ممكن است اين روابط به دنياي واقعي نيز كشيده شود و اثرات سوئي را در بر داشته باشد
* ازدواجهاي ناموفق اينترنتي، استثمار جنسي، ورود به شبكه شركتهاي هرمي و خروج ارز از كشور، سايتهاي مستهجن و غيراخلاقي در كمين كساني است كه بدون آگاهي وارد آن ميشوند.
* چت روم اولين مکاني است كه يك جوان ايراني احساس آزادي ميكند و معمولا مورد برخورد خانواده، دولت به آن واقع نمي شود كه اين آزادي باعث سوءرفتارهاي در بين جوانان مي شود.
* وقت گذراني بيش از حد از چت رومها علاوه بر تلف كردن پول و سرمايه باعث ميشود تا كاربران در انجام تكاليف تحصيلي كوتاهي نمايند و دچار افت تحصيلي شوند.
* يكي از ايرادهاي اساسي چت، نامنظم بودن آن است، يعني هر كس از هر كجا با هر اطلاعاتي ميتواند به آن مطلبي اضافه كند.
* يكي ديگر از جنبههاي منفي چت روم ها، ورود بيهويت اشخاص در آن است و با توجه به تحقيقات انجام گرفته كساني كه نسبت به ديگران كمتر از چت رو مها و کلا اينترنت استفاده ميكردند، ارتباط فيزيكي بهتري با خانواده و دوستان خود داشتند. استفاده از چت رومها نيز مشكلات خانوادگي زيادي را ايجاد ميكند كه اين استفاده زياد از اينترنت باعث ميشود تا فرد نتواند با خانواده خود ارتباط برقرار كند و روابط خانوادگي و زندگي زناشويي دچار اختلال ميگردد.
محاسن:
* چت، از آنجاييكه امكان ارتباط نوشتاري و غير رودررو را فراهم ميكند، به جوانان كمك ميكند تا راحتتر به ابراز احساسات و منویات خویش بپردازند.
* ماهیت غیر رودرروی ارتباطات الكترونیكی اینترنتی میتواند انگیزهی بیشتری را برای فعالیت كاربران که در دنیای واقعی قادر به انجام آن نیستند یا از انجام آن واهمه دارند فراهم سازد كه ریسك شرمندگی در آن كمتر است .
ارتباطات اینترنتی در محیطهای چت، ضمن آنكه تقویتكننده روابط غیر وابسته به زمان و مكان است، به محملی برای جستجو و ارضای كنجكاویهای جوانان نیز تبدیل شده است.
* کاهش هزینه ی برقراری ارتباط علی الخصوص برای افرادی که با خارج از کشور تماس دارند.
نتیجه:
در هر حال نميتوان منكر جذابيتهاي ارتباط بواسطه چت شد. اما اين نكته را نيز نبايد از ياد برد كه فضاي مجازى، فضايي است كه در عين داشتن تهدىدها و محدودىتها، ميتواند فرصتها و قابليتهاي زيادى را نيز همراه داشته باشد. سياستگذاران بايد در درجه اول نيازهاي جوانان را به خوبي شناسايي كنند و در درجه دوم اين فضا را بدرستي مدىريت كنند و به سمت توليد محتواي مناسب و سالم در قالبهاي جذاب و متناسب با ذائقه جوانان بروند. تا زماني كه به لحاظ فرهنگى، اقدامی عملی صورت نگرفته و برنامهریزی مدونی برای اوقات فراغت جوانان وجود ندارد، نبايد انتظار داشت كه جوانان از تهدىدهاي مربوط به استفاده از تكنولوژيهاي جدىد مصون بمانند. در نتیجه در این بین سه امر ضروری مینماید: شناخت نیازهای جوانان، آگاهسازی آنان و تدبیر و برنامهریزی صحیح برای اوقات فراغت آنها
| Design By : Night Skin |





